| ساختاريابي فرهنگ جامعه مهدوي (عج) با بررسي موردي ديدگاه ساختيابي گيدنز | ||
| عباس خادميان- مهدي ايماني مقدم | ||
![]() |
||
| چكيده
هدف از پژوهش پيشرو، بررسي نظري ساختيابي در آرمانشهر مهدوي (عج) و مقايسه آن با ديدگاه ساختيابي آنتوني گيدنز است. اينكه آيا فرايند تحقق فراگير فرهنگ مهدوي را ميتوان نوعي ساختيابي فرهنگي اجتماعي دانست؟ مؤلفههاي اشتراك و افتراق آن با نظريه ساختيابي گيدنز چيست؟ با روش توصيفي- تحليلي و به كمك آيات و روايات، اين نتايج ملاحظه ميشوند: يك. اجراي فراگير فرهنگ مهدوي، الگوي منحصر به فرد در ساختار سازي اجتماعي است؛ دو. گرچه بين نظريه ساختاريابي مهدوي و ساختيابي از منظر گيدنز در مواردي، مانند تاكيد بر اختيار انسان در تعيين ساختار اجتماعي، اشتراكاتي وجود دارند؛ تفاوتهاي متعددي بين اين دو نظريه يافت ميشوند؛ سه. طبق گفتمان مهدويت، ساختار فرهنگي اجتماعي ميتواند، جامع سعادت مادي و معنوي باشد كه صرفاً از طرف خدا و توسط انسان كامل و صالح تبيين و اجرا ميگردد و اين وجه تفوق آن بر ساير نظريات است. واژگان كليدي: مهدويت، انسان، جامعه، ساختيابي، فرهنگ، گيدنز. مقدمه از گذشتههاي دور تاكنون، همواره «فرهنگ» براي دانشمندان و مكاتب مختلف فكري، يكي از پر دغدغهترين مسائل بوده است؛ چرا كه فرهنگها به نوعي ميتوانند منشأ و زيرساخت تحولات تاثير گذار بر عرصه خرد و كلان جوامع و عامل يكسانسازي جامعه در سطوح و لايههاي فكري و ارزشي و بينشها و كنشها و گرايشهاي هر جامعه باشد. البته شناخت سير و چگونگي تغييرات فرهنگي و اجتماعي در جوامع آينده، مسئلهاي است بسيار غامضتر؛ «چون در واقع آينده نگري، كار فكري منتظمي است، مشتمل بر نگاه كردن به آيندهاي نه چندان نزديك، به منظور پيشبيني آن» (آلن پيرو،1370: ص309)؛ چرا كه تجزيه و تحليل آنچه در گذشته جريان داشته و نيز شناخت وضع موجود، همچنين قابليتها و امكانات؛ تصويري كمي و كيفي از پديدههاي مورد بررسي را در آينده دور يا نزديك به دست ميدهد (پولاد دژ، 1367: ص13) و اين پيچيدگي و غموض زماني دو چندان ميشود كه بخواهيم با نوعي نسخه پيچي و تجويز ارزشها و معارف، به مدينه فاضله نايل آييم. لذا «آيندهشناسي و ساختن آينده»، به آن شكل كه با مباني فكري هماهنگ باشد، بدون شناخت فرهنگ و نوع ساختيابي فرهنگي ميسور نيست و ميتوان گفت، كساني كه اين دانش را در دست دارند، هم اكنون ميتوانند به فرهنگ آينده جهان، به دلخواه خود، شكل ببخشند. علت اين كه هنوز جامعه بشري نتوانسته است لباس منتظران واقعي را برتن كند، بايد در ناتواني در ذات تغيير و ساختيابيهاي فرهنگي كاوش كرد. مكاتبي مانند كمونيسم يا با افراط در جبر تاريخ، هرگونه انعطاف در زمان حال را نهي كرده و آزادي و اختيار جوامع را ناديده ميگيرند و يا مانند جوامع ليبرال، حال را (لذت و سود براي كسي كه زر و زور بيشتري دارد) همان غايت حركت بشر دانسته و هر گونه تعيين هدف براي آينده را به توتاليتاريسم ختم ميكنند (پوپر، 1396: ص54)؛ اما بايد توجه داشت كه از منظر اسلام آيندهشناسي، دانش شناخت ساختيابي فرهنگي بر اساس فطرت ثابت و نيز سنتهاي ثابت الاهي است. لذا ميتوان مدعي شد كه فرهنگ مهدوي جامع گذشته (كتاب و سنت و عبرت گيري از تجربيات و احوال اقوام و ملل پيشين) و حال (عنصرفقاهت و نيابت فقها از امام حي و معصوم) و آينده (مدينه فاضله مهدوي و عنصر تقويت و نشر اميد و نشاط اجتماعي) است و بر اين اساس، براي همه ابعاد زندگي بشري دستورالعمل لازم و عادلانه را دارا است و به فرهنگيسازي پرداخته و با عنايت به اين كه شناخت باطل كمك مىكند تا حق را بهتر بشناسيم، در مقام عمل شناخت نظريات رايج بين جامعه شناسان سكولار، خصوصا درباب آينده پژوهي، بهتر ميتواند مؤلفههاي تفوق و تفاضل ساختيابي جامعه عدالت محور مهدوي را عيان كند. علاوه بر اين كه اگر حقيقتاً ميخواهيم به خود باوري برسيم و روحيه ذلتآور خودباختگي در برابر فرهنگهاي بيگانه را از جامعه خويش بزداييم، بدون شك ميبايد سرمايههاي فرهنگي و علمي خود را بهتر بشناسيم و قدر و ارج آنها را باور كنيم. پيشينه تحقيق با نگاهي به علوم مهدوي روشن ميشود كه انديشه مهدوي هيچگاه از مباحث اجتماعي منفك نبوده است؛ چرا كه اساسا مهدويت براي هدايت جوامع بشري است و در مورد همين مسئله كتابها و مقالات مختلفي در موضوع جامعه شناسي مهدويت، يا بهصورت تطبيقي انجام پذيرفته است؛ همچون كتابهاي «سنتهاي اجتماعي در قرآن كريم» (1365)، از احمد حامد مقدم؛ «سنتهاي اجتماعي و فلسفه تاريخ در مكتب مهدويت» (1369)، از محمدباقر صدر و «آشنايي با علوم اسلامي» (1362)، از مرتضي مطهري، «مجموعه مقالات مهدويت و جامعه شناسي(2)» (1388)؛ تاليف يافتهاند، گرچه به نظريههاي مشخص و تطبيقي كمتر پرداخته شده است. از اينرو، براي توجه بيشتر به حقانيت و جامعيت مهدويت، بهويژه در بين قشر تحصيل كرده ضرورت دارد به مباحث بين رشتهاي مهدوي و نظريههاي علوم انساني پرداخته شود. سعي ميشود بر اساس نقشهاي كلي، جهتدار و هدفمند حركت كنيم و در ضمن بهرهگيري از انديشههاي مهدوي، بر نظريه جامعهشناسي «ساختاريابي» مطرح شده از طرف آقاي گيدنز نگاهي انداخته شود. در اين زمينه بنابر معناي <وَمَا أَرْسَلْنَا مِن رَّسُولٍ إِلاَّ بِلِسَانِ قَوْمِهِ> (ابراهيم: 4)؛ از ظرافت و جذابيتها و لطافتهاي معارف مهدوي، بهره بيشتري گرفته خواهد شد. انسان سازي و ساختمند شدن جامعه طبق فرهنگ عدالت محور مهدوي، از دغدغههاي مهم هر مسلماني است. اصول مورد نظر در اين پژوهش، آن است كه انديشههاي مهدوي جامعترين، كاملترين و آخرين نسخه عدالت گستر الاهي براي بشر در هر زمان است. امام باقر (ع) در مورد علوم اهلبيت (ع) ميفرمايند: «شَرِّقا و غَرِّبا لَن تَجِدا عِلما صَحيحا إلاّ شَيئا يخرُجُ مِن عِندِنا أهلَ البَيتِ؛ به شرق و غرب عالم برويد، هرگز علم صحيحي نخواهيد يافت، مگر علمي كه از نزد ما اهل بيت خارج شده باشد» (مجلسي، 1404: ج20، ص92)؛ چنانكه حضرت رسول (ص) ميفرمايند: «الْإِسْلَامُ يَعْلُو وَ لَا يُعْلَى عَلَيْهِ، هيچ قانوني بر قانون اسلام برتري نخواهد داشت» (صدوق،1390: ج4، ص334). براين اساس، پس از الزامات جامعه امام زمان (عج)، ساختيابي فرهنگ عدالت محور مهدوي در جامعه ميباشد و با تبيين اين نوع ساختيابي ميتوان به نقد ديدگاه ساختيابي گيدنز پرداخت. همچنين اين بررسي به درك بهتر جذابيتهاي انديشه مهدوي واحيانا ضعفهاي نظريه ساختاريابي گيدنزي نايل گرديد. تعريف فرهنگ «فرهنگ» از جمله واژهها و مفاهيم علوم انساني است كه با توجه به نگرشها و برداشتهاي خاص صاحب نظران اين علوم، ميتوان به تعاريف مختلفي از آن اشاره كرد. به همين دليل در تعريف آن اتفاق ديدگاه چنداني وجود ندارد.[1] فرهنگ در لغت، مركب است از دو جزء «فر» و «هنگ» كه «فر» به معناي بالا و جلو و «هنگ» به معناي قصد كردن، كشيدن و آوردن است (ر.ك: رفيعپور، 1387: ص62). در زبان علمي جامعهشناسي در ايران، «فرهنگ» معادل مفهوم لاتين «calture» به كار گرفته شده و در عربي «ثقافه» تعبير ميشود (مجموعه مقالات اولين كنفرانس بينالمللي فرهنگ و تمدن اسلامي، 1373: ص190). فرهنگ در سير تاريخى، معانى و مفاهيم متنوعي به خود گرفته است؛ از جمله ادب، تربيت، دانش، معرفت، مجموعۀ آداب و رسوم و آثار علمى و ادبى يك ملّت، كتاب لغت، نيكويى، پرورش بزرگى، فضيلت، شكوهمندى، هنر، حكمت، شاخ درختى كه زير زمين خوابانند و بر آن خاك ريزند، و نيز تعليم و تربيت، آموزش و پرورش، مكتب و ايدئولوژى (صاحبي، 1384: ج۱، ص60)؛ با اين اوصاف، تعريف جامعي را نميتوان براي اين واژه ارائه كرد؛ ولي ميشود، در جمعبندي، تعريف مورد نظر اين نوشتار را اينگونه بيان كرد: «فرهنگ، ساختاري است انتزاعي، نسبتاً منسجم و متشكل از اجزايي گوناگون كه عبارت باشند از ارزشها، هنجارها، نمادها، باورها و اعتقادات، نگرشها، اخلاقيات، احساسات، رسوم، سنتها، دانش، اطلاعات و هنرها كه از طريق يادگيري از نسلي به نسل ديگر منتقل ميشوند.» بنابراين، در تعريف فرهنگ مفهوم رشد و تعالي لحاظ شده است؛ يعني فرهنگ پديدهاي است متغير كه روز به روز در حال دگرگوني است و امروزه اين تحول به دليل افزايش مناسبات بشري و افزايش توليدات مادي بشر و همچنين به واسطه افزايش فرهنگ بشري سرعت بيشتري گرفته است. از اينرو ضرورت بررسي ميزان نقش و تأثير عوامل بر برقراري فرهنگ مطلوب بيشتر نمايان ميگردد. اهميت فرهنگ امام خميني (ره) ميفرمايد: «درباره فرهنگ هر چه گفته شود، كم است. ميدانيد و ميدانيم اگر انحرافي در فرهنگ يك رژيم پيدا شود… ديري نخواهد كشيد كه انحراف فرهنگي بر همه غلبه كند و همه را خواهي نخواهي به انحراف كشاند» (امام خميني، 1368: ج۱۷، ص۳۲۲). شايد بتوان گفت هيچ فرهنگي نميتواند بدون جامعه وجود داشته باشد؛ همانگونه كه هيچ جامعهاي بدون فرهنگ وجود ندارد. ما انسانها نيز بدون فرهنگ، به معنايي كه معمولا اين اصطلاح را درك ميكنيم، نخواهيم بود؛ نه زباني خواهيم داشت كه با آن مقاصد خود را بيان كنيم و نه هيچ گونه احساس خود آگاهي، و تفكر يا تعقل ما نيز به شدت محدود خواهد بود (گيدنز، 1376: ص55-56). فرهنگ يك كشور مثل هوا است؛ اگر درست باشد آثاري بسي ارزنده و حياتي دارد از اينرو معتقديم از الزامات ظهور و اجرايي شدن عدالت امام زمان (عج)، عملي شدن و گسترش پيدا كردن فرهنگ مناسب با اين انديشه ميباشد به همين دليل بجاست به مسئله ساختيابي فرهنگي پرداخته شود (خامنهاي، 1/1/1393). مفهوم ساختيابي (ساختاربندي) همواره براي اديان آسماني و انديشمندان علوم انساني، چگونگي تحولات فرهنگي و روابط بين افراد و ساختارهاي فرهنگي براي هدايت جوامع از با اهميتترين مسائل بوده است: <هُوَ الَّذي بَعَثَ فِي الأُمِّيّينَ رَسولًا مِنهُم يَتلو عَلَيهِم آياتِهِ وَيُزَكّيهِم وَيُعَلِّمُهُمُ الكِتابَ وَالحِكمَةَ وَإِن كانوا مِن قَبلُ لَفي ضَلالٍ مُبينٍ> (جمعه: 2). در اين زمينه وجود گفتمانهايي در حوزه جامعه شناسي، همچون ساختار گرايي[2]، كنشگرايي[3] و ساختيابي قابل تبيين است كه در اواخر دهه 1960م، به نظريه(تئوري) نياز شديدي وجود داشت؛ نظريهاي كه بتواند به تعريف و تبيين و فهم شرايط جاري كمك و اوضاع و احوال موجود را قابل فهم كند (پاركر، 1385: ص17). به نظر ميرسد دوره نظريه «ساختاربندي»، بعد از يك دهه آشفتگي نظري، در اوايل دهه 1970م آغاز شده بود. واژه ساختاربندي در نيمه دهه 1970م، به فرهنگ نظريه اجتماعي راه يافت و گيدنز در دهه 1970م، نظريه ساختيابي را طرح كرد و گيدنز[4] در آثارش به گونهاي تدريجي چشم انداز نظري ويژهاش را بنا گذاشت كه با عنوان «نظريه ساختاربندي» معروف شد. شكل كامل آن ابتدا در سال 1979م و نتيجه نهايي اين كار بهصورت كاملتر، در 1984م با انتشار كتاب «ساخت جامعه رئوس نظريه ساختار بندي» نمايان شد (همان، ص27). واژه «ساختيابي» در اصل فرانسوي است و در زبان انگليسي معادل ندارد و گيدنز آن را از زبان فرانسوي به عاريت گرفته است. اين نظريه يكي از شناخته شدهترين و رساترين تلاشها در زمينه تلفيق عامليت و ساختار ميباشد (ريترز، 1390: ص576)؛ كه به تنظيم ساختار كنشهاي متقابل بين اعتقادات، نيات، اهداف، گزينشها و كنشهاي فردي و جمعي انسانها ميپردازد و توجه خود را به شرايط ساختاري انديشه و عمل معطوف ميكند. يكي از كوششهاي شناخته شده و جامع براي تلفيق عامليت و ساختار، نظريه ساختاربندي گيدنز است. ريشههاي يوناني- لاتيني Structure و Structura (معادل: ساختار، شالوده) به معناي بنا كردن و ساختمان است؛ يعني روشي كه طبق آن، بنايي ساخته شده است و روشي كه طبق آن، بنايي از اجزاي گوناگون مرتبط با يكديگر ساخته ميشود. «يگانگي» و «نايگانگي» در ساختار و عامليت، بحث نسبتاً جديد و بحث برانگيزي در حيطه انديشه، نظريه پردازي اجتماعي و جامعه شناسي است (پاركر، 1385: ص6). گيدنز اعتقاد دارد كه هر بررسي تحقيقي در علوم اجتماعي يا تاريخ، بايد كنش يا عامليت را با ساختار مرتبط كند. به همين دليل كار مهم گيدنز، غلبه بر دوگانگي ساختار و عامليت است. از منظر گيدنز، جامعه هم ساختار است و هم كنش. به عبارت ديگر، ساخت حالتي است كه درآن، رابطه ميان جزء و كل در بازه توليد اجتماعي متجلي ميشود(كسل، 1383: ص175). به بياني ديگر، در رويكرد ساختيابي، عامليت فردي كنشگران در ارتباط متقابل با ساختارهاي اجتماعي مورد بررسي قرار ميگيرد. بر اين اساس، نظريه ساختيابي در بردارنده مفهومي از دوسويگي است كه به طبيعت اساساً بازانديشانه زندگي اجتماعي و وابستگي دو جانبه ساخت و عامليت مرتبط ميباشد. با توجه به اين امر، ساخت را بايد از نظام متمايز دانست. بنابراين، در حالي كه ساختارها به مثابه قواعد و منابعي در نظر گرفته ميشوند كه بهصورت بازگشتي در توليد و بازتوليد نظامهاي اجتماعي مؤثر هستند؛ نظامهاي اجتماعي، نظامهاي كنش متقابلي ميباشند كه ساخت يا خواص ساختاري را بازتاب ميدهند. بنابراين، ساختيابي نظام اجتماعي، مطالعه شيوههايي است كه اين نظام از طريق كاربرد قواعد و منابع، عامدانه يا غير عامدانه از طريق كنش متقابل عاملان اجتماعي توليد و بازتوليد ميگردد (همان، ص۱۶۸). نكته اساسي در نظريه گيدنز، دوگانگي ساختار آن است؛ و اين، بدان معناست كه افراد از طرفي سازنده فرهنگ جامعه هستند و از طرف ديگر، در همان حال كه سازندهاند، به محدوديت از طرف ساختار فرهنگ حاكم بر جامعه دچار ميباشند. از اينرو عمل و ساختار نميتوانند جدا از هم تحليل شوند و همانطور كه ساختارها از طريق اعمال ايجاد و حفظ ميشوند و تغيير ميكنند؛ اعمال نيز تنها از طريق پيش زمينه ساختاري شكل معناداري به خود ميگيرند. مسير عليت در دو سمت حركت ميكند و تعيين اينكه چه چيز، «چه چيزي را تغيير ميدهد»، غير ممكن ميكند. گيدنز در اين زمينه (در قواعد روش جديد… ) مينويسد: «ساختارهاي اجتماعي هم به وسيله عاملان انساني ساخته ميشوند و در همان حال وسيله اين ساخته شدن هستند» (گيدنز، 1979: ص 205)؛ اما اين ساختار به عنوان تركيبي از قواعد و سنتها پس از شكل گرفتن، محدوديتهايي را بر كنشگران آن اعمال ميكند. در جمع بندي ميتوان گفت نظريههاي مختلف، رابطه عامليت و ساختار را به چند دسته تقسيم كردهاند: 1. كنشگرايي: تئوريهايي كه به اصالت ذهن يا عامليت در تحولات و مطالعات و تحليل معتقدند؛ يعني اصالت با فرد محض است؛ زيرا مطابق اين نظريّه، هنجارهاي فرهنگي جامعه نه وجود حقيقي دارند و نه قانون و سنّت و نه سرنوشت و نه شناخت. تنها افرادند كه وجود عيني دارند و موضوع شناخت قرار ميگيرند، سرنوشت هر فرد از سرنوشت افراد ديگر مستقل است. 2. ساختارگرايي: نظرياتي هستند كه اصالت را به عين يا ساختار و ساخت اجتماعي ميدهند و آن را عنصر تعيين كننده در تغيير و تفسير ابعاد فرهنگ ميدانند. نظريه مذكور، در مقابل ديدگاه قبلي، اصالت را با اجتماعي محض در نظر گرفته است. مطابق اين نظريّه، هر چه هست روح فرهنگ جمعي و وجدان جمعي و شعور جمعي و اراده و خواست جمعي و «من» جمعي است، و درواقع، شعور و وجدان فردي، مظهري از شعور و فرهنگ جمعي است. 3. دوسويه گرا: نظرياتي هستند همچون ديدگاه گيدنز كه اصالت را به رابطه بين عامليت و ساختار ميدهند و در ايجاد ارتباط بين اين دو عامل سعي و تلاش دارند. 4. چند سويه گرايي: اين نظريه اصالت را به اراده الاهي ميدهد كه اين اراده عنصر محوري در رويدادهاي اجتماعي است و عناصر ديگر در پرتو خواست خداوند متعال نقش آفرين هستند كه يكي از آن علل تعيين كننده در ساختار، اراده بشري در جامعه خواهد بود: <إِنَّ اللهَ لاَ يُغَيِّرُ مَا بِقَوْمٍ حَتَّى يُغَيِّرُواْ مَا بِأَنْفُسِهِمْ> (رعد: 11)؛ كه در اين صورت، رابطه بين عامليت و ساختار با اصالت الاهي تبيين ميگردد و در ايجاد ارتباط بين اين دو عامل به تبع نقش الاهي ميپذيرد. به نظر ميرسد نظريّه چهارم را ميتوان تكميل شده نظريه سوم شمرد كه در پرتو عامليت الاهي فرد را نقش آفرين دانسته كه هم جامعتر است و هم به قبول نزديكتر. تحليل و بررسي انديشههاي مهدوي و نظريه ساختاريابي گيدنزي بررسيها نشان ميدهد كه گفتمان مهدويت، ميتواند هم كنشگرايي را در ساختار آفريني فرهنگي و هم ساختار گرايي توجيه پذير كند. الف) مهدويت و ساختارگرايي برخي آيات قرآن كريم همچون <وَما تَشاؤُنَ إِلاَّ آن يَشاءَ اللَّهُ رَبُّ الْعالَمين>؛ «و شما اراده نمىكنيد، مگر اين كه خداوند- پروردگار جهانيان- اراده كند و بخواهد.» (تكوير: 29) برعامل اصلي بودن خدا تأكيد دارند و گوياي آن هستند كه فرهنگ سازي در حيطه قدرت و ساختار و مالكيت حقيقي خداوند صورت ميپذيرد و همينطور آياتي كه به روشني بر نقش اراده الاهي در امر ظهور امام زمان (عج) دلالت دارند: <وَنُرِيدُ أَنْ نَمُنَّ عَلَى الَّذِينَ اسْتُضْعِفُوا فِي الْأَرْضِ وَنَجْعَلَهُمْ أَئِمَّةً وَنَجْعَلَهُمُ الْوَارِثِينَ> (قصص: 5) (خادميان، 1393: ص115-122). نيز برخي روايات بر شاخص بودن مشيّت الاهي دلالت دارند «إنّ لنا دولةً يجيئ اللّه بها اذا شاء؛ ما را دولتي هست كه هر زمان خدا بخواهد آن را پديدار خواهد كرد» (مجلسي، 1404: ج52، ص14). كما اين كه برخي روايات، تحقق امر ظهور امام عصر (عج) را در طول يك شب بيان ميكنند. رسول خدا (ص) ميفرمايند: «المَهديُّ مِنَّا اَهلَ البَيتِ، يُصلِحُهُ اللهُ فِي لَيلَةٍ؛ مهدي از ما اهل بيت است؛ خداوند امر ظهورش را در يك شب اصلاح ميكند» (شيخ صدوق، 1395: ج1، باب6، ح2). از اين مطلب ميتوان استنباط كرد كه امر ظهور به اذن الاهي وابسته است؛ يا حتي ابراز ديدگاه در مورد زمان ظهور را، غير قابل قبول شمرده است: امام زمان (عج) ميفرمايند: «ظهور فرج، به اراده خداوند متعالي بستگي دارد و كساني كه براي ظهور وقت تعيين ميكنند، دروغ گو هستند» (صدوق، 1395: ج2، ص484). ب) مهدويت و كنشگرايي برخي آيات و روايات اسلامي همچون آيه < إِنَّ اللَّهَ لَا يُغَيِّرُ مَا بِقَوْمٍ حَتَّى يُغَيِّرُوا مَا بِأَنْفُسِهِمْ> (رعد: 11)؛ بر عامليت و كنش گرايي انساني تاكيد دارند و نبي مكرم اسلام (ص) با صراحت از گروه زمينه ساز سخن گفتهاند: «يخرُجُ ناسٌ مِنَ المَشرِقِ فَيوَطِّئونَ لِلمَهدي سُلطانَه؛ مردمي از شرق قيام و زمينه را براي حركت جهاني مهدي فراهم ميكنند» (مجلسي، 1404: ج51، ص8). اين قوم، كه به عنوان زمينه سازان ظهور امام (عج) معرفي شدهاند و اين بدان معناست كه قبل از آن اتفاق بزرگ، بايد فرهنگ و زمينههايي عالي فراهم باشد كه چنين گروه زبده پرورش يابند (مطهري, 1398: ص67)؛ كه اين زمينه چيني توسط انسانهاي با فرهنگ و صفات متعالي الاهي فراهم ميشود. حضرت علي (ع) در مورد شناخت والاي آنها به خداوند، آنان را اين گونه وصف فرموده است: «رِجالٌ مُؤمِنُونَ عَرَفُوا اللَّهَ حَقَّ مَعرِفَتِهِ وَهُمْ اَنْصارُالمَهْدِي فِي آخِرِ الزَّمانِ؛ مرداني مؤمن كه خدا را چنان كه شايسته است شناختهاند و آنان، ياران مهدي (عج) در آخرالزمانند» (مجلسي، 1404: ج57، ص229)؛ خصوصا كه اراده خدا از طريق اسباب و علل حوادث رخ ميدهد. نظريه امر بين الامرين در تحليل بهتر مسئله ميتوان از موضوع «امر بين الامرين» (طباطبايي، بيتا: ص476-480)؛ در بحث جبر[5] و تفويض[6] بهره گرفت؛ چرا كه انديشمندان شيعي در اين زمينه نه تمام اختيار را به انسان(كنشگرا) واگذار كرده و نه او را مجبور شمردهاند، بلكه طبق مشيت الاهي انتخاب انسان سهم جدي در سرنوشت او ايفا ميكند و همه تصميمات در ساختار و قواعد اين دنيايي نقش آفريناند. پس نه جبر مطلق است و نه تفويض؛ در بحث ساختارسازي جامعه مهدوي نيز نه كنشگراي مطلق و نه ساختار گراي مطلق، بلكه انسان در چارچوب عوامل و سنتهاي الاهي، شرايط و محدوديتهاي وجودي عمل ميكند. به همين دليل، ديدگاه ساختيابي گيدنز به اين دليل كه هم عامليت انساني را نقش آفرين ميداند، و هم ساختار جامعه را؛ ميتواند به گفتمان مهدويت نزديكتر باشد. همانطور كه اشاره شد گيدنز در نظريه ساختاربندي، با عبور از دو مكتب «ساختار گرايي» و «كنشگرايي» كه يكي بر ساختار حاكم بر افراد توجه ميكند و ديگري بر كنش و اختيار افراد؛ به «نظريه تركيبي» روي ميآورد و كليد فهم دگرگونيهاي علوم اجتماعي را رابطه كنش انسان و ساخت اجتماعي ميداند و معتقد است تحليل جامعه نبايد به سطح خرد يا كلان خلاصه شود و بر تقابل تاريخي خرد و كلان يا كنش و ساخت خط بطلان ميكشد. نظريه ساختاربندي، با تفهيم رابطه قدرتهاي فردي(ذهني) در عوامل انساني و نيروهاي عيني سازنده ساختارها، به عنوان عنصري از دو جنبهگي، كه ساختاربندي آنها را تبيين ميكند؛ در نوع وجود مغايرتي ندارد (پاركر، 1385: ص10). آشكار است كه ساختار بندي مستلزم رابطه ديالكتيكي ميان ساختار و عامليت است. ساختار و عامليت واقعيتي دو وجهي است كه هيچكدام بدون ديگري نميتواند وجود داشته باشد (ريترز، 1377: ص706). به نوعي همان مسئله «بل امر بين الامريين» كه فيلسوفان و متكلمان اماميه طرفداران آن بودهاند (لاهيجي، ۱۳۷۲: ص۳۲۷)؛ بدان معناست كه در كارهاي اختياري انسان، هم اراده خدا مؤثر است و هم اراده انسان؛ و اين دو اراده در طول هم قرار دارند، و اين همان حقيقت اختيار انسان در كارها است. طبق اين مطلب، ميتوان در بين نظريههاي ساختار گرايي و كنش گرايي مطرح در مباحث جامعه شناسي به نظريه ساختاريابي تمايل پيدا كرد؛ كما اين كه گيدنز ميگويد: «پهنه اساسي بررسي علوم اجتماعي برابر با نظريه ساختاربندي، نه تجربه كنشگر فردي است و نه وجود هرگونه كليت اجتماعي، بلكه اين عرصه همان عملكردهاي اجتماعي است كه همسو با زمان و مكان سامان ميگيرند» (كسل، 1383: ص178). از منظر گيدنز «ساختارهاي اجتماعي عبارتند از مجموعه كلي و دفعتاً ظاهر شوندهاي از قواعد، نقشها و روابط و معاني كه افراد در درون آنها به دنبال آينده به كمك انديشه و عمل انسانها سازماندهي، باز توليد و متحول ميشوند» (همان). «انسان گرايي» بدان معناست كه اين انسانها هستند كه در طي زمان ساختارها را خلق ميكنند و مبتكر تحول در آنها ميگردند، نه خود جامعه؛ ولي فعاليتها و ابتكارات خلاقانه آنها تابع محدوديتهاي اجتماعي است. در بعد هستي شناسي، ساختيابي، مشروعيت قطب بندي كنش و جامعه را قبول ندارد و بر آن است كه كنش و جامعه را به عنوان شئوون متداخل و تأثيرگذار بر هم مفهوم پردازي كند؛ يعني از بين نظريههاي مربوط به جمع از يك طرف و نظريههاي مربوط به فرد از طرف ديگر، نظريه «ساختمند شدن» گيدنز مهمترين نظريه در حوزه تلفيق خرد و كلان است. ميتوان اينگونه تحليل كرد كه به رغم اين كه بين ساختاريابي گيدنز نسبت به كنشگرايي و ساختارگرايي، ميشود شباهتهاي بيشتري را با نوع ريخت سازي فرهنگي، تاكيد شده در جامعه مهدوي، قبول كرد؛ در نگاه عميقتر تفاوتهاي مشخصي، بينشان وجود دارد و لذا براي درك شاخصههاي فرهنگ ساختاريافته در مهدويت (مدينه فاضله) به چند نكته بايد توجه كرد: 1 . توحيد محور: در رويكرد ساختيابي مهدوي، عامليت فردي كنشگران منتظر، از هر چه بيشتر ساختارهاي مورد قبول خداوند را مورد بررسي قرار ميدهد. هرساختار فرهنگي ارزشمند نيست، بلكه ساختار مطلوب بايد به كنش و انتخاب افراد منتظر مومن مرتبط با آموزهاي ملكوتي و غيبي ايجاد شود: <وَمَا أَرْسَلْنَا مِنْ قَبْلِكَ مِنْ رَسُولٍ إِلَّا نُوحِي إِلَيْهِ أَنَّهُ لَا إِلَهَ إِلَّا أَنَا فَاعْبُدُونِ> (انبياء: 25). در ساختار يابي ديني عامليت واحد، اصلي و مستقل (بذاته) براي خدا در نظر گرفته ميشود و عوامل ديگر عرضي در طول آن و غير مسقل( بغيره) است: <اللَّهُ خالِقُ كُلِّ شَيْءٍ وَ هُوَ عَلى كُلِّ شَيْءٍ وَكِيلٌ>؛ خدا آفريننده هر چيز است، و بر هر چيزي وكيل [=قيم و مدبر] است» (زمر: 62). از اينرو اساسيترين شالوده فرهنگ اسلامي، «خداشناسي» است؛ يعني فرهنگ اسلامي بنايي است كه بر يك ستون استوار است و آن ستون «اعتقاد به خداوند» ميباشد. ميتوان گفت كل دايره مفاهيم اسلامي، شعاعهايي هستند كه از مركز توحيد تشعشع يافته و پرتوافكن شدهاند. وقتي توحيد، نبوت، معاد، عدل و امامت را به عنوان اصول دين و مذهب ميشماريم، اين پنج اصل از يكديگر مستقل نيستند، بلكه بازگشت همه آنها به توحيد است. اگر در «محضر اسلامي»، «علم اسلامي»، «فلسفه اسلامي» و حتي «كشورداري اسلامي» دقت شود؛ ملاحظه ميگردد كه همه اينها از «توحيد»، كه قلب ديانت است، تغذيه ميشوند (ميزگرد فرهنگ و تمدن اسلامي، 1372: ص۱۶). قابل ذكر است كه ساختارها از دو طريق هدايت تكويني و تشريعي الاهي مورد تاثير قرار ميگيرند. 2. موعود الاهي: ساختارمند شدن فرهنگ اسلامي، افقي روشن و ساختاري توأم با عدالت، امنيت، معنويت، پيشرفت اميدوار كنندهاي فراروي انسان گشودهاند. اين وعده مقدس و بشارت نشاتبخش، به دست خاتم اوصيا، موعود آسماني و حجت الاهي تحقق خواهد يافت (نور:55). 3. دين محور: تفاوت جدي ديگر نظريه ساختاريابي فرهنگ مهدوي با نگاه گيدنز، آن است كه در تبيين گيدنز براي خواسته و اراده خدا نقشي لحاظ نشده و در ساختاريابي مهدوي، به شكلي اجراي احكام دين خالص اسلام، بر حيات فردي و اجتماعي ناظر است كه عامل اصلي ساختار سازي فرهنگي از ديدگاه مهدويت و سنت ميباشد. در روايات متعدد، به همسان بودن سيره و سنت حضرت مهدي (عج) با سيره و سنت پيامبر اعظم (ص) اشاره شده و اين كه حضرت مهدي (عج) شريعت ايشان را احيا ميكند. پيامبر (ص) ميفرمايند: الْقَائِمُ مِنْ وُلْدِي اسْمُهُ اسْمِي وَ كُنْيَتُهُ كُنْيَتِي وَ شَمَائِلُهُ شَمَائِلِي وَ سُنَّتُهُ سُنَّتِي يُقِيمُ النَّاسَ عَلَي مِلَّتِي وَ شَرِيعَتِي وَ يَدْعُوهُمْ إِلَي كِتَابِ اللَّهِ عَزَّ وَ جَل؛ قائم از فرزندان من و هم نام و هم كنيه من است. خوي او، خوي من و رفتارش، رفتار من است. مردم را به طاعت و دين من وادار و به قرآن، دعوتشان ميكند (مجلسي، 1404: ج51، ص7). همچنين امام جواد (ع) ميفرمايند: «ما مِنَّا إِلَّا قَائِمٌ بِأَمْرِ اللَّهِ وَ هَادٍ إِلَى دِينِ اللَّهِ؛ هيچ يك از ما نيست، مگر اين كه قائم به امر خداوند و هدايت كننده در دين خداست» (نوري، 1408: ج12، ص28)؛ در حالي كه از ديدگاه گيدنز، ساختارها با انديشه انسان گرايي منهاي خدا تحقق پيدا ميكند. از اينرو بايد اين فرهنگ را نسبتا فرهنگ دنيا آگاهي و خدا فراموشي دانست. آگاهي انسان در اين فرهنگ از جهان بيشتر ميشود، و كمتر به خود توجه ميكند؛ در حالي كه راز اصلي سقوط انسانيت را در همين نكته ميداند. 4. ثبات گرا: ساختار نظريه گيدنز، به دليل رويكرد مادي و انسانگرايي فاقد مبناي مشخص و انسجام نظري است و از هيچ گونه قرار و ثبات وجودي برخودار نيست و مستمرا با نوعي تحير و گيجي درگير ميباشد و حدود و تعريف آن بيثبات است؛ چرا كه با كنش كنشگران توسط فعاليت خود ساختار تعيين وحدود ديگري پيدا ميكند؛ ولي از منظر مهدوي، به لحاظ وجود مباني و باورهاي توحيدي و وحياني، از ثبات معنايي برخوردار است؛ يعني در ساختيابي فرهنگ جامعه مهدوي بنابر آيه شريفه <إِنَّ اَلدِّينَ عِنْدَ اَللَّهِ اَلْإِسْلامُ> (آل عمران: 19)؛ اصل بنيادين تغيير ناپذيري همچون باور به توحيد ربوبي و حقانيت آموزههاي الاهي است؛ يعني آن دين واحد براي همه انبيا (ع) عبارت است از تسليم شدن در برابر بياني كه از مقام ربوبي در مورد عقايد و اعمال و يا در مورد معارف و احكام صادر ميشود. منتها خداوند متعال با تكامل جامعه بشري، شريعت كاملتري براي آنها فرستاده تا به مرحله نهايي تكامل، يعني دين خاتم پيامبران (ص) رسيده و نتيجه آن كه دين الاهي واحد و آن اسلام است و همه پيامبران به آن متدين بودند و مردم را به آن دعوت ميكردند؛ اما واحد بودن دين خدا، دليل بر واحد بودن دين هر چند دين غيرالاهي نيست (ر.ك: طباطبايي، 1361: ج20، ص373 و ج3، ص120). بنابراين، هيچگاه با كنشها و عامليتها در ساختارهاي بنيادي تفاوت پيدا نميكنند، بلكه بشر براي سعادت خود موظف است خودش را تطبيق دهد. 5. هدايت گرا: مشكل ديگر ساختيابي گيدنز، آن است كه به لحاظ سيال بودن ساختار، نميتواند رابطه لازمي با صراط مستقيم، كمال نهايي و واقعي بشر بر قرار كند و پيرو آن از بيان مشخص براي راهبرد وصال به قله سعادت و كمال بشر ناتوان ميباشد؛ كما اين كه كنشهاي بشري در پرتو شهواتش ممكن است زمينه سقوط ساختاري جامعه را فراهم كند: <أهلَكْناهُم اِنّهُم كانوا مُجرِمين> (دخان: 37). 6. غايت محوري: در ساختايابي گيدنز ابتدا و انتهاي حركت بشر مغفول مانده است؛ ولي در ساختاريابي فرهنگ مهدوي دعوت به توحيد: <إِنَّا لِلَّهِ وَإِنَّا إِلَيْهِ رَاجِعُونَ> (بقره: 156)؛ تاكيد شده است. 7. رستگار محور: با توجه به اين كه «ساخت»، هم توانبخش و قدرت آفرين است و هم بازدارنده؛ به اعتقاد گيدنز عامل انساني بودن به معناي قدرت داشتن يا به معناي توانايي ايجاد تغيير جهان است (گيدنز، ۱۳۸۴: ص۳۴۰). بنابر آموزههاي مهدوي بر اين باوريم كه ساختار صرفا اگر الاهي باشد، نسبت به همه استعدادهاي نهفته در انسان قابليت توانبخشي خواهد داشت و نسبت به همه مسيرهاي انحراف از حق بشر محدوديت افزا خواهد بود: <وَ مَن يُطِعِ اللَّهَ وَ رَسُولَهُ وَ يخَشَ اللَّهَ وَ يَتَّقْهِ فَأُوْلَئكَ هُمُ الْفَائزُونَ>؛ و هر كس از خدا و پيامبرش اطاعت كند، و از خدا بترسد و از مخالفت فرمانش بپرهيزد؛ چنين كسانى همان پيروزمندان واقعى هستند (نور: 52). و: < قَدْ أَفْلَحَ الْمُؤْمِنُونَ>؛ به راستي كه مؤمنان رستگار شدند (مؤمنون: 1). 8. اسوه محوري (انسان كامل محور): در ساختاريابي فرهنگ الاهي، كنشگران ديني هندسه جامعه با الگوسازي از محوري مطمئن به نام «انسان كامل» اقدام ميكنند <لَقَدْ كانَ لَكُمْ في رَسولِ اللهِ اُسْوَةٌ حَسَنَةٌ …>؛ پيامبر خدا الگو و سرمشق نيكو و پسنديدهاي براي شما است (احزاب: 21). لذا در گفتمان مهدوي، يكي از مهمترين نيازهاي بشر، نياز به هادي و راهنما در مسير كمال است: <وَجَعَلْناهُمْ أَئِمَّةً يهْدُونَ بِأَمْرِنا>؛ و آنان را پيشوايانى قرار داديم كه به فرمان ما هدايت مىكردند (انبياء: 124). در روايتي از امام رضا (ع) در زمينه جايگاه رفيع امامت در اصول كافي آمده است، امام (انسان كامل) به عنوان حجت الاهي و نمونه تمام عيار هدايتگر بشر به سوي حق و حقيقت معرفي شده كه بدون وجود او، بشر در ظلمات اين عالم راه خود را گم كرده و به بيراهه ميرود (كليني، 1405: ج1، ص286)؛ چنانكه خوارزمي ميگويد: انسان كامل كه مغز و عصاره كلّ هستي است و سه نشئه عالم عقل و عالم مثال و عالم ارض را مطلقاً در قبضه دارد و هر فردى را از افراد انساني، نصيبى از اين خلافت هست كه بدين نصيبه به تدبير آن چه بدو متعلّق است قيام مىنمايد (خوارزمي، ١٣۶٨: ج1، ص97). از اينرو اعتقاد به وجود امام، شرط لازم براي ساختاريابي فرهنگ صحيح است. در مقابل، گرچه از محسنات نظريه گيدنز اين است كه سعي شده در آن رويكردي آشتيدهنده بين ساختارگرايي و كنشگرايي انجام پذيرد و به نوعي انسانگرايي منهاي انسان كامل را تاكيد ميكند؛ چراكه خواستههاي انسان محورانه[7] در غرب نقش جديتري در نوع ايجاد ساختار دارند. «ساختارهاي اجتماعي هم به وسيله عاملان انساني ساخته ميشوند و در همان حال وسيله اين ساخته شدن هستند» (گيدنز، 1979: ص205)؛ يعني اين فرد هوشمند كنشگرا است، كه فعالانه ساختيابي ميكند او در آثاري چون «ساختمان جامعه» ميكوشد ذهنيت فردي را به ايفاي نقش واقعي و صورت بخش در جهان اجتماعي بازآورد (كسل، ۱۳۸۳: ص135). بر اين اساس، ساختاريابي در انديشه امانيسم و انسانگرا، منطبق با مؤلفههاي انسان مادي، خودنمايي ميكند. 9. خير و شر نگر: اگر بپذيريم كه اراده انسان در ساختاريابي فرهنگي نقش آور است، پس با توجه به ماهيت خير و شر انساني و هدف گذاريهاي او، فرهنگ نيز ميتواند به خوب و بد تقسيم شود. در سوره انسان آمده است: «<إِنَّا هَدَيْنَاهُ السَّبِيلَ إِمَّا شَاكِرًا وَإِمَّا كَفُورًا>؛ ما راه را به او نشان داديم، خواه شاكر باشد [و پذيرا گردد] يا ناسپاس» (انسان: 3). در واقع، سبيلي كه خدا بدان هدايت فرموده، سبيلي است اختياري، و شكر و كفري كه مترتّب بر اين هدايت است، در جوّ اختيار انسان قرار گرفته است و هركس به هر يك از آن دو كه بخواهد، ميتواند متّصف شود و اكراه و اجباري در كارش نيست (طباطبايي، 1417: ج20، ص122). بشر بن غالب چنين نقل مىكند: از امام حسين (ع)، تفسير آيه <يَوْمَ نَدْعُوا كُلَّ أُناس بِإِمامِهِمْ> (كهف: 64) را پرسيدم؛ حضرت فرمودند: «اِمامٌ دَعا اِلى هُدىً فَأَجابُوهُ اِلَيْهِ، وَ اِمامٌ دَعا اِلى ضَلالَة فأَجابُوهُ اِلَيها، هؤُلاءِ فِى الْجَنَّةِ، وَ هؤُلاءِ فِى النّارِ، وَ هُوَ قَوْلُهُ عَزَّوَجَلَّ: <فَرِيْقٌ فِى الْجَنَّةِ وَ فَرِيْقٌ فِى السَّعِيْرِ>(شوري:7)؛ امامى به هدايت دعوت مىكند؛ گروهى او را اجابت مىكنند، و امامى به گمراهي دعوت مىكند، گروهى دعوتش را پذيرا مىشوند، آنها در بهشتند و اينها در دوزخ، و اين است معناى آيه: <فَرِيْقٌ فِى الْجَنَّةِ وَ فَرِيْقٌ فِى السَّعِيْر>» (حويزي، 1415: ج3، ص192). از اينرو ساختمندي عنوان عامي است كه ميتواند براي هر حوزه فرهنگي با آثار و لوازمش بهكار گرفته شود. بر اين اساس، ميتوانيم بگوييم ساختاريابي فرهنگ الاهي و شيطاني يا چيني، غربي، هندي، ايراني و يا اسلامي مهدوي. واژه ساختار فرهنگ به خودي خود هيچ معناي ارزشي ندارد، بلكه ساختار نوعي سبك فرهنگي است كه كنشهاي انساني در يك برهه تاريخي و در يك حوزه جغرافيايي در تحقق نقش آفرين بودهاند. مسلما در ساختاريابي گيدنزي چون همه چيز بر انديشه انسانگرايي مبتني است؛ هر ساختاري كه انسان ساخت، خوب است. بنابراين، چون ساختارسازي ارزشمند و واقعي در سطح فراگير فقط در پرتو آموزههاي مهدوي و به واسطه وجود انسان كامل تحقق پيدا ميكند؛ بشر براي رسيدن به ساختار واحد، به ساختار هدايت شونده الاهي توسط انسان كامل ناچار است. از اينرو بايد گفت، ساختيابي مهدوي، طبق نه صرفا از برداشتهاي عقلي و ذهني، بلكه متكي بر اوامر و آموزههاي الاهي بوده و از طرفي هم نميتواند با عنيت جامعه بيگانه باشد و همچنين سزاوار است اضافه بر موارد نه گانه قبلي براي شرايط و امكانات جامعه موجود نقش جدي قائل شد: «ابي الله أن يجري الامور الا باسبابها؛ خداوند امتناع دارد كه امور عالم را جاري كند، مگر از طريق وسايط و اسبابش» (صفار، 1404: ج1، ص6). چند مسئله قابل ملاحظه در ساختيابي فرهنگ مهدوي در جهان معاصر الف) عوامل فرهنگي از طرفي به دليل آنكه همواره، به عنوان گذرگاه مهمي در دگرگوني ملتها مورد توجه كانونهاي فكري جامعه بودهاند (گيدنز، 1376: ص689)؛ و از طرف ديگر امكان استحاله و تبدل فرهنگي نيز، به عنوان مهمترين ابزار تسلط گروهي بر ديگران مطرح بوده است؛ بنابراين طرفداران هر گفتمان، از طرق گوناگون در ساختارآفريني فرهنگي، هماهنگ با مباني و اهداف خود در جامعه تلاش داشتهاند. از اينرو شاهديم كه سردمداران فرهنگ غير الاهي براي حاكميت دادن انديشههاي زيرساختي خود به ساختارسازي فراگير هر چه بيشتر فرهنگي نياز دارند (كيت نش، 1389: ص76). ب) پيشرفت فرصتهاي تبادل اطلاعات، فرصتي بهتر و سريعتر براي تحقق و تحول ساختارهاي فرهنگ گوناگون ايجاد ميكند و از اينرو براي فرهنگ الاهي تأثيري دو سويه دارد. به هر حال به نظر ميرسد در جهان كنوني كه ارتباط انسانها با نگرهها، فرهنگها و قوميتهاي متفاوت متحيرانه افزايش پيدا كرده است، اين تفاوتها اگر خوب مديريت شوند، شرايط شكلگيري و ساختارسازي فرهنگ مهدوي به شكل فراگير بيش از پيش مهيا ميگردند. ج) به نظر ميرسد طي اين تحولات فرهنگي، بشر راحتتر به برتريها و نواقص هندسه فرهنگها پي برده است و به دنبال آن، راه رسيدن به فرهنگ واقعي و متعالي را بهتر پيدا ميكند: <وَقُلْ جَاء الْحَقُّ وَزَهَقَ الْبَاطِلُ إن الْبَاطِلَ كَانَ زَهُوقًا>؛ (اسراء: 81). بنابراين، دو وجه مثبت و منفي ناشي از تأثيرگذاري متقابل فرهنگ و هويت بر عرصه جامعه، مطمعنظر تحليلگران قرار داشته است.[8] د) به دليل اينكه فرهنگ غيرالاهي، خواهان ساختار يابي مطابق مباني و آموزههاي خود است؛ در زمينه تخريب فرهنگهاي مقابل خود و جلوگيري از ساختمندشدن فرهنگهاي ديني سعي و تلاش دارد. لذا فرهنگ مهدوي را تهديدي جدي ميشمارد (ر.ك: لاتوش، 1379: ص43-47). با توجه به اين مسائل، ضرورت دارد در بررسي دقيقتر و وسيعتري، به رابطه انديشههاي مهدوي با نظريههاي علوم انساني همچون ساختيابي فرهنگي پرداخته شود تا در عين درك تكثرات فرهنگي، بر اصالت، حقانيت، حفاظت و تقويت مهدوي در ابعاد گوناگون تاكيد داشت. نتيجهگيري بنابر آنچه در اين تحقيق عنوان شد، مسئله فرهنگ مهمترين دغدغه گفتمان عدالت محور مهدوي، بهعنوان بستري براي اجرايي كردن آموزهها و دستورهاي الاهي ميباشد. از اينرو در اين نوشتار، تحولات فرهنگي جامعه، طبق خاستگاه مهدوي با نيم نگاهي به ديدگاه ساختيابي گيدنز، بررسي شد. با عنايت به اين كه يكي از نظريات مطرح در حوزه تحولات فرهنگي نظريه ساختاريابي گيدنز است؛ ميتوان براين باور بود كه اين ديدگاه از بسترگاه و آبشخور غير الاهي و محدود اين دنيايي پا به ميدان افكار بشري گذاشته است و مسلّما با نظريههاي ديني و مهدوي، خصوصاً در مسئله توحيد ربوبي و افعالي داراي تفاوتهاي بنيادين است؛ امّا ميتوان از طرح آن براي تبيين بهتر و تاثير گذارتر كردن معارف مقدس آسماني براي مخاطب امروزي بهره گرفت و از طرفي، بيشتر و بهتر به كژيها و كژتابيهاي اين گونه نظريات بشري پي برد. به نظر ميآيد كه از محسّنات نظريه گيدنز قبول سعي و كوشش اين ديدگاه براي آشتيدادن بين دو نظريه «ساختارگرايي» و «كنشگرايي (انسان محورانه)» و اصالت فرد و اصالت جمع در كنشگريهاي اجتماعي است؛ ولي بايد توجه داشت كه خواستههاي انسان محورانه در غرب نقش جديتري، در نوع ايجاد ساختار اجتماعي دارند و بايد گفت تمايل به سمت كنشگرايي بيشتر، قابل اثبات است. از اينرو، «ساختار» در تعريف گيدنز، داراي معنايي است بي ثبات، لغزنده، سيال و شكننده و نميتواند در پرتو آن به فرهنگي عدالتمحور فراگير دست يافت. به هر تقدير در گفتمان مهدوي، مدل و ساختاري ميتواند براي بشر به شكل مناسب و ماندگار، جلوه كند. اين مدل و ساختار ميتواند كنشهاي دروني و فطري بشر را در دنيا و آخرت مديريت كند؛ مدلي كه صرفاً از طرف خدا، توسط انسان صالح و كامل، تبيين و اجرا ميگردد. در فرايند بحث با توجه به اين كه ساختيابي گيدنزي از دو بعد عامليت انساني و ساختار اجتماعي تشكيل شده است؛ اينگونه تبيين شد كه مدل ساختيابي در فرهنگ مهدوي، چند سويه است: از يك طرف انسان و از سوي ديگر اسباب و شرايط جامعه بشري كه طبق سنت الاهي بر امور حاكم است نقش آفرين ميباشد؛ يعني بنابر مباني مهدوي، خدا بر همه امور حاكم است و اگرچه حاكميت فراگير آموزههاي مهدوي هنوز به دليل انتخاب سوء انساني، انجام نگرفته است؛ گفتمان اسلامي به صراحت، از ساختمند شدن و فراگير شدن فرهنگ الاهي، در آينده جامعه بشري خبر ميدهد (ر.ك: خادميان، 1393: ص101-140)؛ چنانكه ميتوان گفت از الزامات اين مسئله تحقق ساختيابي فرهنگي متناسبي قبل از ظهور و برداشت ساختار گرايانه از ظهور است؛ كمااينكه عدهاي همچون انجمن حجتيه[9] به سمت آن ميل پيدا كردهاند؛ كه اين رويكرد نميتواند صحيح باشد؛ يعني بايد در جامعه منتظران در عصر غيبت، بر فرهنگ اراده و اختيار كنش گرايانه منتظران براي كادر سازي نيروهاي مجرب و آراسته براي ساختارسازي و ساختيابي تاكيد داشت. منابع قرآن كريم. 1. آشوري، داريوش (۱۳۵۷). تعريفها و مفهوم فرهنگ، تهران، مركز اسناد فرهنگي آسيا. 2. آلن، بيرو (۱۳۷۰). فرهنگ علوم اجتماعي، مترجم: باقر ساروخاني، تهران، انتشارات كيهان. 3. تاملينسون جان (1381). جهانيشدن و فرهنگ، مترجم: محسن حكيمي، تهران، دفتر پژوهشهاي فرهنگي. 4. پاركر، جان (1383). ساختاربندي، مترجم: امير عباس سعيدي پور، تهران، انتشارات آشيان. 5. جلائيپور، حميدرضا و محمدي، جمال (1388). نظريههاي متأخر جامعهشناسي، تهران، انتشارات ني. 6. جورج، ريترز و داگلاس جي، گودمن (1390). نظريههاي روانشناسي، مترجم: عباس لطفي زاده، تهران، انتشارات جامعه شناسان. 7. چنگيز، پهلوان (1378). فرهنگشناسي، تهران، انتشارات پيام امروز. 8. خادميان، عباس (1393). حكومت جهاني از پندار تا واقعيت، تهران، انتشارات سخنوران. 9.خامنه اي، سيد علي(1341). تارنامه مقام معظم رهبري، (5993،https://farsi.khamenei.ir/speech-content?id=). 10. خرم، مسعود (1378). هويت، تهران، انتشارات مؤسسه فرهنگي انتشارات حيان. 11. خميني، روح الله (1368). صحيفه نور، تهران، مؤسسه تنظيم و نشر آثار امام خميني (ره). 12. خوارزمي، حسين بن حسن(١٣۶٨). شرح فصوص الحكم، محقق: مايل هروي نجيب، تهران، ناشر مولي. 13. رفيعپور، فرامرز (1387). آناتومي جامعه، تهران، شركت سهامي. 14. صاحبي، محمد جواد (1384). مناسبات دين و فرهنگ در جامعه ايران (مجموعه مقالات)، تهران، وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامي. 15. صدر، سيدموسي (بيتا). اسلام و فرهنگ قرن بيستم، مترجم: علي حجتي كرماني، بيجا، بينا. 16. صدوق، محمدبن علي (1390ق). من لايحضره الفقيه، محقق: سيد حسن موسوي خراساني، تهران، دارالكتب الاسلاميه. 17. صفار، محمد بن حسن (1404ق). بصائر الدرجات الكبري، قم، منشورات كتابخانه آيت الله مرعشي نجفي. 18. عميد، حسن (1376). فرهنگ عميد، تهران، انتشارات اميركبير. 19. كافي، مجيد (1386). مباني جامعه شناسي، قم، انتشارات مركز جهاني علوم اسلامي. 20. كيت، نش (1389). جامعه شناسي سياسي معاصر: جهاني شدن، سياست و قدرت، مترجم: محمدتقي دلفروز، تهران، انتشارات كوير. 21. كسل، فيليپ (1383). چكيده آثارآنتوني گيدنز، مترجم: حسن چاوشيان، تهران، انتشارات ققنوس. 22. گيدنز، آنتوني (1378). تحدد و تشخص، مترجم: ناصر موفقيان، تهران، نشر ني. 23. مجموعه مقالات اولين كنفرانس بينالمللي فرهنگ و تمدن اسلامي (1374). تهران، انتشارات مركز مطالعات و تحقيقات فرهنگي بينالمللي – تهران. 24.مجلسي، محمدباقر (1404ق). بحارالأنوار، بيروت لبنان، موسسه الوفا. 25. مرتضي، مطهري (1377). مجموعه آثار، قم، انتشارات صدرا. 26. ______________ (1398). قيام و انقلاب مهدي (عج)، قم، انتشارات صدرا. 27. ميزگرد فرهنگ و تمدن اسلامي (زمستان ۱۳۷۲). تهران، نامه فرهنگ، ش۱۲. 28. نوري، ميرزا حسين (1408ق). مستدرك الوسائل، قم، انتشارات مؤسسة آلالبيت (ع). [1]. «كولتر»، از ريشه Gultu است و در زبان لاتين، به معناى مراقبت از گياهان و مجازاً در معناي مراقبت از انديشه به كار ميرود. دانشمندان آنگلوساكسون تمايل دارند فرهنگ را در معناى وسيع آن كه شامل تمدن شود به كار برند (آشوري، ۱۳۵۷: ص30). آلمانيها، مخصوصاً بعد از هِردر (Hcrdcr)، مفاهيم فرهنگ (Kuiter) و تمدن (Zirilisation) را در برابر هم قرار دادهاند و مجموع عناصر مادى، آثار فنى و اشكال و صور سازمان اجتماعى را كه امكان بروز و تجلّى جامعه را فراهم ميكنند؛ تمدن مىدانند. از منظر آنها فرهنگ عبارت است از مجموع مظاهر معنوى آفرينشهاى ادبى، هنرى و ايدئولوژيهاى مسلّطى كه تشكيل دهنده واقعيتى بديع و خاص از مردمى در يك دوران مىباشد كه تركيب آن با كلمه ژرمن، به معناى تعالىبخش به فرهنگ جهان توسط فرهنگ آلمانى است (آلن بيرو، ۱۳۷۰: ص۷۷). [2]. اين مكتب بر آن عقيده است كه هيچ پديدهاي را نميتوان از ديگر پديدههاي آن مجموعه و از زمينه آن پديده جدا دانست، و براي بررسي پديدهاي خاص ميبايد تمامي اجزاي ديگري را كه با آن در ارتباط هستند نيز مورد مطالعه قرار داد و همچنين زمينهاي كه تمامي اين پديدهها در آن قرار دارند (فكوهي، ۱۳۹۰: ص ۱۷۲- ۱۷۴). البته قابل اشاره است كه نظريه ساختار گرايي مطرح شده در انديشه سكولار غربي، درصدد اثبات نقش آفريني مطلق براى عوامل مادي و تاريخي است؛ به گونهاى كه رابطه فعل با خداوند متعال قطع ميشود. ساختار، به عنوان چارچوب متشكل پيدا يا ناپيدايي هر چيز، عبارت است از نظامي كه در آن، همه اجزاي يك مجموعه در پيوند با يكديگرند؛ و در كاركردي هماهنگ، كليت اثر را ميسازند؛ و موجوديت كل اثر در گرو همين كاركرد هماهنگ است. برخي ساختار را به قوانين ثابت و لايتغيري كه در همه سطوح زندگي انساني از شكل بدوي تا پيشرفته مدخليت دارند، تعريف كردهاند. از ديدگاه لوي استراوس، ساختار بهمعناي مدلهاي ذهني انديشمندان است كه به وسيله آن ميتوان به ساختهاي نهفته اجتماع پي برد. برخي از ساختارگرايان، ساختار را به امر واقعي، و برخي ديگر آن را به امر انتزاعي و مفهومي ذهني تعريف كردهاند. به نظر ميرسد، در تعريف استراوس تركيبي از همبستگي اجزاي يك مجموعه با هدف معين (مفهومي اعتباري و ذهني) مورد نظر باشد (سيف زاده، 1379: ص250-252). [3]. مكتب «كنشگرايي» به عنوان اعتراض به ساختگرايي به وجود آمد و تحت يك نظام مطرح در آمريكا مورد استقبال روانشناسان قرار گرفت؛ اما اين مكتب روانشناختي همچون ساير نظامها، تحت تاثير حملات و انتقادات شديد، به ويژه از سوي ساختگرايان قرار گرفت. همين امر باعث شد كه براي اولين بار در ايالات متحده، روانشناسي جديد (كه به تازگي تحت اين نام از فلسفه جدا شده بود) دستخوش انشعاب گردد (جمعي از مولفان، 1369: ص 233). [4]. آنتوني گيدِنز به انگليسي: Anthony Giddens (متولد ۱۸ ژانويه ۱۹۳۸) از مشهورترين جامعهشناسان بريتانيايي است. ايشان در محافل علمي و آكادميك و براي اهل جامعهشناسي بيش از همه به دليل نظريه ساختاربندي و نگاه كلنگرانه به جامعههاي مدرن شناخته ميشود (ر.ك: جلائيپور و محمدي، 1388: ص370-371). [5]. «جبر»، يعنى اينكه انسان در افعال و كردار خود مجبور باشد و از خود اختيارى نداشته باشد. به عبارت ديگر، افعال بندگان به خداوند متعال مستند باشد (جرجانى، 1407: ص106 و سجادى، 1361: ص 189). [6]. نظريه «تفويض» از سوى معتزله بيان شده است و درصدد اثبات اختيار مطلق براى انسانهاست؛ به گونهاى كه رابطه فعل با خداوند متعال قطع ميشود (سجادى، 1361: ص 37). [7]. ويل دورانت، سيماي انسان غربي را اين گونه تبيين ميكند: كاملاً فردگرا و به پروراندن تمام قدرتهاي بالقوه خويش مصمم است. روحي مغرور دارد كه خضوع مسيحيت را تحقير ميكند. ضعف و ترس را خوار ميشمرد و با عرفيات، محرمات، پاپها، و حتي گاه با خدا معارضه ميكند (ويل درانت، 1367: ج5، ص612 و613). [8]. در خصوص آثار مثبت افزايش ارتباطات سهولت تبادلات فرهنگي، ميتوان به تسريع تحرك اجتماعي، گسترش علوم و دانش بشري، امكان فزاينده تبادل ديدگاهها، درك متقابل فرهنگها، رفع سوء تفاهمها ميان ملتها، ارتقاي ارزشهاي مشترك ذهني و احساس تعلق انسانها به اجتماعي كليتر اشاره كرد كه به گسترش و تقويت همكاري و همفكري ملتها و گشودن درهاي استقبال به سوي هويتهاي فرهنگي متكثر، منجر ميشود. [9] . انجمن حجتيه مخالف تشكيل حكومت اسلامي و دخالت عالمان ديني در سياست بود. آنها با تمسك به روايت «رايت» (پرچم): «كُلُّ رَايَةٍ تُرْفَعُ قَبْلَ قِيَامِ الْقَائِمِ فَصَاحِبُهَا طَاغُوتٌ يُعْبَدُ مِنْ دُونِ اللَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ؛ هر پرچمي كه قبل از قيام قايم برپاداشته شود، صاحبش طاغوت است و غير از خداي عز و جل پرستيده ميشود» (كليني، 1404: ج ۸، ص ۲۹۵)؛ معتقد بودند قبل از قيام مهدي موعود شيعيان، هر قيامي اشتباه است و به شكست ميانجامد (ر.ك: كتاب جريانها و سازمانهاي مذهبي – سياسي ايران، نوشته رسول جعفريان، 1392، ص ۳6۸-۳7۸). |
||
![]() |
||


