12 دی 1404

تحليلي بر ظرفيت‌هاي آموزه مهدويت در آينده‌پژوهي علوم انساني 

فهرست مطالب:

تحليلي بر ظرفيت‌هاي آموزه مهدويت در آينده‌پژوهي علوم انساني
پرستو مصباحي جمشيد – مريم سلطاني كوهانستاني
چكيده

آموزه مهدويت راهبرد دين اسلام براي سامان­دهي به انواع استراتژي­ها براي آينده اسلامي درعلوم انساني است. اين آموزه برآمده از نوعي انسان‌شناسي متقن در جهان­بيني توحيدي است كه عرضه «انسان متشابه» به «انسان محكم» را مبنا قرار داده و با محوريت شخص امام، مبدأ و منتهاي تمام دانش­هايي كه داعيه شناخت انسان يا شناخت براي انسان را دارند؛ تعيين مي­كند. آموزه مهدويت در زمانه­اي به بشر عرضه مي­شود كه علوم انساني به دليل تأثيرپذيري مستقيم از تحولات فلسفي غرب، در اوضاع نامطلوبي به سر مي­برند. هدف اين پژوهش تحليل تأثير تحولات فلسفي در وضعيت علوم انساني، يافتن جايگاه آموزه مهدويت در جهت­دهي به علوم انساني و آشكارسازي ظرفيت­هايي است كه اين آموزه را در عرصه نظر و عمل قابل تحقق مي­سازد. در اين پژوهش، از روش‌هاي تحليل روند و تصويرپردازي استفاده شده است. يافته­ها نشان مي­دهد در آينده‌پژوهي علوم انساني، توجه به ظرفيت­هاي آموزه مهدويت اجتناب ناپذير است. در اين آموزه توجه به عنصر فطرت به عنوان نقطه كانوني تحول علوم انساني، عقلانيت وحياني به­منزله استكمال روشي در اين علوم و حق طلبي در بستر حركت تاريخ، كاربست مهدويت را در آينده علوم انساني پردلالت مي­نمايد.

واژگان كليدي: علوم انساني، فلسفه غرب، آينده‌پژوهي، آموزه مهدويت.

مقدمه

مطالعات در حوزه آينده قدمتي به طول تاريخ بشر دارد و در اديان توحيدي و مخصوصاً دين اسلام به آن توجه ويژه‌اي شده است. در جهان معاصر با توجه به بحران‌هاي موجود در زمينه معنويت و معناداري زندگي، همچنين مقوله جهاني‌شدن، توجه به مطالعات درباره آينده‌ ضرورتي دوچندان يافته است و همين امر محققان را به سوي دانش آينده‌پژوهي سوق داده است. آينده‌پژوهي به‌عنوان دانشي ميان‌رشته‌اي بر مطالعه نظام‌مند و هدفمند آينده‌هاي ممكن، محتمل و مطلوب تمركز دارد. اين دانش كه از دهه 1960 به عنوان يك رشته علمي پذيرفته شد، تلاش مي‌كند با تحليل روندها و پيشران‌هاي كليدي، فرصت‌ها و چالش‌هاي پيش‌رو را شناسايي كند و مسيرهايي را براي تصميم‌گيري بهتر پيشنهاد دهد. در تعريف آينده‌پژوهي آمده است: «يك فرم و شكل فكري كه در آن جامعه، آينده­هاي ممكن و محتمل خود را در نظر مي‌گيرد» (ديويد،1390: ص9). بل[1] معتقد است آينده‌پژوهي را بايد علمي فرارشته­اي، اقدام­گرا و اجتماعي دانست (بل، 2033: ص347). قلمرو آينده‌پژوهي كليه علوم اعم از تجربي، انساني و متافيزيكي را در برمي­گيرد و با توجه به تقابلي كه «كشش آينده»، «وزن گذشته» و «فشار حال» ايجاد مي­كند، مسئله­هاي موجود و راهكارهاي احتمالي آن را بررسي مي‌كند.

آينده‌پژوهي در علوم انساني به بررسي انواع تغييرات اجتماعي، سياسي، علمي و ديني، تحليل چگونگي شكل‌گيري باورها، ارزش‌ها، انگيزش‌ها، رفتارها و ساختارهاي اجتماعي مي‌پردازد تا حوزه‌هاي ارزش‌آفرين در علوم انساني را شناسايي نموده، ريشه‌ها و مخاطرات تحولات آن را مورد بررسي قرار دهد. يكي از گام‌ها در آينده­سازي براي علوم انساني، تبيين و نقد علوم رايج و تشخيص مباني نادرست در ميان نظريات مطرح و اثبات نظرياتي استوار، بر اساس مباني صحيح است. اگر چه تلاش‌هايي در اين زمينه انجام شده است؛ جامعه جهاني براي داشتن علوم انساني متناسب با نياز كلان جامعه و پاسخ به مسائل موجود در آن نيازمند بازنگري و ارائه طرحي جامع و گسترده‌ است. آموزه مهدويت ظرفيت‌هاي بي بديلي دارد كه با تمركز بر آن‌ها مي‌توان فرجام مطلوب‌تري را براي علوم انساني متصور شد.

در اين پژوهش ارزيابي تلاش­هاي انديشمندان در باب آينده با رويكرد آينده‌پژوهي و با سنجه ديني صورت گرفته است. در واقع محقق اصول، پيش فرض­ها و رويكردهاي آينده‌پژوهي را به آموزه مهدويت به عنوان انگاره­اي كه تجلي­گر آينده جهان از منظر دين اسلام است، عرضه كرده و آن را مورد سنجش قرار داده است. اين پژوهش با هدف واكاوي، تحليل و نقد آينده‌پژوهي در فرآيند عرضه به رويكرد ديني در باب آينده صورت گرفته است. قصد محقق عرضه آموزه متقن مهدويت به جريان آينده‌پژوهي نيست، بلكه قرار است آينده‌پژوهي – به عنوان جرياني كه در عصر حاضر توسعه قابل توجهي داشته است و دقيقاً در خصوص چيزي سخن مي­راند كه اميدبخش‌ترين آموزه ديني در خصوص آينده محسوب مي‌شود – به آموزه مهدويت عرضه و ميزان همراهي و عدم همراهي آن سنجيده شود. آينده‌پژوهي مي­تواند بستر مناسبي براي انتشار جهانيِ آينده ديني باشد. در عين حال در برخي مواضع مي­توان با چتر دين، بر فراز آينده‌پژوهي ايستاد و آن را مورد نقد قرار داد.

روش‌هاي به كار گرفته شده در آينده‌پژوهي متعدد هستند؛ اما همه آن‌ها ماهيت عقلاني، تجربي يا علمي دارند و از اين لحاظ با طالع‌بيني و پيش‌گويي متفاوت هستند كه در سنت‌هاي پيشين انجام مي‌شده است (خزايي و همكاران، 1394: ص9-12). در پژوهش حاضر از روش‌هايِ تحليل روند و تصويرپردازي استفاده شده است. تحليل روند در معناي بررسي يك روند به منظور شناسايي ماهيت، عوامل و آثار احتمالي آن است. از اين روش در محور اول پژوهش كه در باب تحولات فلسفي غرب و ارتباط آن با علوم انساني است، استفاده شده است؛ زيرا شالوده علوم انساني بر اساس جريان‌هايي كه فيلسوفان غربي طراحي كرده‌اند، پي‌ريزي شده است و بدون تحليل آن نمي‌توان در خصوص رويدادهايي كه قرار است وقوع آن­ها در جريان آينده‌پژوهي پيش‌بيني شود، اظهار نظر كرد.

روش تصويرپردازي، يعني آفرينش نظام‌مند چشم‌اندازهايي از آينده‌هاي مطلوب كه با مرور رويدادهاي گذشته و موقعيت جاري آغاز مي­شود، با تجسم آينده‌هاي مطلوب ادامه مي‌يابد و پايان‌بخش فرآيند، شناسايي روش‌هايي براي حركت به سوي آينده مطلوب است (كورنيش، 1388: ص 1- 7و 114- 116). اين روش در محور ديگر پژوهش كه توجه به آينده‌اي است كه اديان توحيدي به ويژه اسلام براي جهان وعده داده‌اند، استفاده شده است. آموزه مهدويت و حكومت جهاني حضرت صاحب الامر (عج)وعده قطعي الاهي است كه پرداختن به وجوه مختلف آن براي كليه علوم، به ويژه علوم انساني اهميت بنيادي دارد.

با توجه به ضرورت اسلامي‌سازي علوم انساني و پس از تأكيدات مقام معظم رهبري در اين زمينه، محققان كشور تحقيقات مختلفي انجام داده‌اند كه به برخي از آن‌ها اشاره مي‌شود:

سعدآبادي و همكاران (1399)، در مقاله‌ آينده‌پژوهي علوم انساني اسلامي، با تمركز بر تقابل علوم انساني غربي با دين اسلام و ارزش‌هاي اسلامي، بر ضرورت اسلامي‌سازي علوم انساني در آينده‌پژوهي اين علوم تأكيد داشته‌اند. واعظي و ديگران (1396)، در مقاله آينده‌پژوهي در علوم انساني با رويكرد مديريت دانش؛ ملاحظات، دستاوردها و اثرات سوءگيري علوم انساني، پيچيدگي­هاي رفتار انسان و موانع شناخت انسان را به عنوان مهم­ترين ملاحظات علوم انساني مؤثر بر آينده‌پژوهي دانسته‌اند. ميرزاپور ارمكي (1390)، در مقاله‌ اهميت و ضرورت تحول علوم انساني و توليد علم ديني، ضرورت تحول علوم انساني و راهكارهاي تحقق آن را بررسي كرده و معتقد است، بهترين راهكار براي تحول و توليد علوم انساني اسلامي سياستگذاري كلان در جامعه است. محيطي اردكان و مصباح (1391)، در مقاله بايدها و نبايدهاي اسلامي‌سازي علوم انساني از ديدگاه علامه مصباح با تكيه بر ديدگاه آيه الله مصباح، راه حل تحول در علوم انساني را بازنگري مباني اين علوم بر اساس اسلام و روشمند بودن آن‌ها دانسته‌اند. تقوي (1392)، در مقاله علم انساني- اجتماعي: مسئله امكان‌پذيري و راهبردهاي رشد، تحقق آرمان علوم انساني اجتماعي اسلامي را در تبيين مباني نظريه‌هاي اين علوم و تقويت و جهت‌دهي جامعه علمي كشور با رهيافت اسلامي مي­داند. مقالات مذكور حاكي از تحقيقات گسترده­ در حوزه علوم انسانيِ اسلامي، بدون بحثي از آينده علوم انساني با محوريت تحولات فلسفي غرب و كاربردهاي آموزه مهدويت در آن‌ است. پژوهش حاضر به اين موضوع مهم مي‌پردازد كه تبعيت علوم انساني از تحولات فلسفي غرب، منجر به وضعيتي نامطلوب براي اين علوم شده است و بازانديشي در علوم انساني براساس رابطه بين اين علوم با آموزه مهدويت، امكاني براي تصور علوم انسانيِ كارآمد و خالي از تناقض و تضاد با انسان و مسائل مربوط به آن در آينده ايجاد خواهد كرد. بنابراين، اين پژوهش درصدد پاسخ به اين مسئله است: 1. تحولات فلسفي در غرب، چه نتايجي در حوزه علوم انساني داشته است؟ 2. چرا در آينده‌پژوهيِ اين علوم، پرداختن به آموزه مهدويت ضروري است؟ 3. شاخصه­هاي آموزه مهدويت براي اجرايي شدن آينده‌پژوهي علوم انساني چيست؟

1. وضعيت علوم انساني در سير تحولات فلسفي غرب

در آينده‌پژوهي علوم انساني، توجه به روش اين علوم و ارتباط آن با تحولات وجودشناسي، معرفت‌شناسي و زباني (چرخش زباني) كه در فلسفه غرب به وجود آمد؛ ضروري است. غفلت از اين تحولات، محققان آينده‌پژوهي در علوم انساني را با مشكل مواجه خواهد كرد؛ زيرا فلسفه در تبيين مبادي و مباني همه علوم نقش دارد و در پرداختن به دغدغه‌هاي آينده‌پژوهانه‌اي از جمله واكنش به رويدادهاي آينده، پيش‌بيني و تصويرسازي از آرمان‌ها، اهداف، مقاصد، اميدها و نگراني‌هاي آينده‌پژوهان مؤثر است.

در دانشنامه‌هاي بين‌المللي، «علوم انساني» به عنوان يكي از اركان اصلي دانش بشري معرفي شده است. اين حوزه نه تنها به بررسي تجربيات انساني مي‌پردازد، بلكه پايه‌اي براي توسعه ارزش‌هاي فرهنگي و اخلاقي جوامع فراهم مي‌كند. علوم انساني به علومي اطلاق مي‌شود كه به بررسي جنبه‌هاي مختلف فرهنگ، ادبيات، تاريخ، فلسفه و هنر مي‌پردازند (Encyclopaedia Britannica,2024:p.78) و نقش مهمي در تفكر انتقادي و پرسشگري دارند.(Zalta,2024:p. 89) اين علوم به‌عنوان مجموعه‌اي از دانش‌ها كه بر شناخت انسان، جامعه و فرهنگ متمركزند، از ديرباز مورد توجه فيلسوفان بوده و همواره تلاش كرده‌اند تا بنيان‌هاي نظري آن را تحليل و نقادي كنند؛ به طوري كه در دوران معاصر، به‌ويژه پس از چرخش زباني و فرهنگي كه توسط فيلسوفان تحليلي صورت گرفت؛ انديشمنداني مانند يورگن هابرماس، ميشل فوكو، ژاك دريدا و ريچارد رورتي هر يك با تأكيد بر ابعاد خاصي از انسان‌شناسي، معرفت‌شناسي و روش‌شناسي، نقدهاي جدي به علوم انساني وارد كرده‌اند.

علوم انساني در قرن هجدهم با تفكيك از علوم طبيعي به‌عنوان حوزه‌اي مستقل ظهور كرد. در اين دوره، علوم انساني به‌عنوان ابزار تحليل رفتارها و ساختارهاي اجتماعي در نظر گرفته مي‌شد؛ اما اين رويكرد به‌تدريج با ظهور نظريات پديدارشناسي، هرمنوتيك، و پساساختارگرايي تغيير يافت. در اين تغييرات، پرسش اصلي اين بود كه آيا علوم انساني مي‌تواند به‌مانند علوم طبيعي، قوانين كلي ارائه كند يا آن‌كه ماهيت آن اساساً به زمينه‌هاي فرهنگي و تاريخي وابسته است؟ فيلسوفان معاصر غربي، اين پرسش‌ها را از ديدگاه‌هاي مختلف بررسي كرده‌اند. پوزيتيويسم كه به‌عنوان يكي از مهم‌ترين جريان‌هاي فلسفي قرن نوزدهم، بر مبناي فلسفه تجربي و روش علمي بنا و با تلاش‌هاي آگوست كنت معرفي شد؛ تلاش مي­كرد يكپارچگي روش‌شناسي علوم طبيعي و علوم انساني را نشان دهد. كنت در كتاب فلسفه اثباتي خود، پنج اصل كليدي براي پوزيتيويسم مطرح كرد:

مشاهده‌گرايي، به اين معنا كه تمام دانش بايد بر اساس داده‌هاي تجربي و مشاهده ‌شده باشد؛

رد متافيزيك، به معناي رد هرگونه تبيين غيرتجربي، ازجمله مفاهيم ديني يا متافيزيكي؛

تمركز بر پيش‌بيني و كنترل، به اين معنا كه هدف اصلي دانش نه تنها فهم، بلكه پيش‌بيني و كنترل پديده‌هاست؛ يكسان‌سازي روش‌ها، در معناي استفاده از يك روش علمي يكسان در تمام شاخه‌هاي دانش، ازجمله علوم انساني و پيشرفت‌گرايي (Comte,1854:p.27). در اين اصل اخير، كنت تاريخ را به سه مرحله تقسيم كرد: ديني، متافيزيكي و علمي يا اثباتي. در مرحله اثباتي، علوم انساني بايد بر پايه قوانين علمي عمل كنند. كنت بر اين باور بود كه علوم انساني (به‌ويژه جامعه‌شناسي كه خود آن را فيزيك اجتماعي مي‌ناميد) بايد به روش‌هاي علوم طبيعي تكيه كند. او معتقد بود، رفتار انساني و اجتماعي را مي‌توان بر اساس قوانين جهاني و عام توضيح داد. مثلاً جامعه مانند طبيعت، داراي قوانين مشخص است كه مي‌توان از طريق مشاهده و آزمون آن‌ها را كشف كرد (Ibid: p.41)؛ اما اين رويكرد با نقدهايي از سوي ديگر متفكران مواجه شد. به باور ديلتاي، علوم انساني به‌دليل ماهيت پديدارشناختي و تاريخي خود، نمي‌تواند از روش‌هاي علوم طبيعي تقليد كند. او تفاوت بنياديني بين تبيين[2] كه ويژگي علوم طبيعي است و فهم[3] كه ماهيت علوم انساني را تشكيل مي‌دهد، قائل شد .(Dilthey,1988: p.47) از ديگر انتقادات وارد بر نگاه پوزيتيويستي به علوم انساني، بي‌توجهي به ابعاد معنايي و تفسيري بود، به اين معنا كه علوم انساني به‌جاي قوانين عمومي، بايد به فهم معاني انساني بپردازد و لذا تفاوت بنياديني بين علوم طبيعي و علوم انساني وجود دارد (Dilthey,1988: p.50). همچنين چالش تاريخيت توسط فيلسوفاني مانند گادامر مطرح شد و در آن، بر اين كه علوم انساني همواره در بسترهاي تاريخي و فرهنگي خاصي شكل مي‌گيرند و نمي‌توان آن‌ها را به قوانين كلي تقليل داد (Gadamer,1975: p.270)؛ تأكيد مي­شد. با وجود نقدهاي وارد بر تفكرات پوزيتيويستي؛ آينده‌پژوهي علوم انساني بر اثر اين جريان، به سمت سناريوهايي كه از قدرت اثبات تجربي قوي­تري برخوردار بودند، حركت كرد و به آينده­هاي ممكني كه احتمال سربلندي آن‌ها از محك تجربه، كم‌تر بود، اقبال كم­تري نشان داد.

در اوايل قرن بيستم، علوم انساني با چرخشي بزرگ به‌سمت هرمنوتيك روبه‌رو شد. فيلسوفاني مانند مارتين هايدگر و هانس-گئورگ گادامر معتقد بودند، مطالعه انسان بايد بر اساس فهم معاني و تفاسير او از جهان باشد. هايدگر در وجود و زمان، بر تأثير تاريخيت و موقعيت‌مندي سوژه انساني تأكيد كرد .(Heidegger,1962: p.54)گادامر نيز در حقيقت و روش نشان داد فهم هميشه در بستر سنت‌ها و پيش‌فرض‌هاي تاريخي رخ مي‌دهد .(Gadamer,1975: p.265) اين رويكردها علوم انساني را از پوزيتيويسم جدا و بر ويژگي تاريخي و تفسيري آن تأكيد كردند. در ميانه قرن بيستم، ساختارگرايي و پساساختارگرايي تأثير عميقي بر علوم انساني گذاشتند. كلود لوي- استروس در مطالعه اسطوره‌ها و فرهنگ‌ها، تأكيد كرد رفتار انسان تحت تأثير ساختارهاي ناخودآگاه فرهنگي است .(Levi-Strauss,1963: p.12) فوكو نيز با نقد مفهوم سوژه، نشان داد، علوم انساني از طريق گفتمان‌ها و ساختارهاي قدرت، نه تنها ابزار شناخت، بلكه ابزار اعمال قدرت هستند و مي‌توانند نظم‌هاي خاصي از دانش و قدرت را بازتوليد كنند. فوكو علوم انساني را محصول تاريخ دانست و معتقد شد اين علوم نمي‌توانند از مناسبات قدرت جدا باشند و از طريق گفتمان‌ها، هويت‌هاي خاصي توليد مي‌كنند .(Foucault,1972:p.22) پساساختارگراياني مانند دريدا هم با واسازي يا ساخت‌گشا[4]، بنيادهاي متافيزيكي علوم انساني را به چالش كشيدند. دريدا نشان داد اين علوم بر پايه دوگانه‌هايي مانند سوژه/ابژه يا ذهن/بدن، طبيعت/فرهنگ بنا شده‌اند كه به نقد و بازانديشي‌ نيازمند هستند. او به نقد اين دوگانه‌ها و نقش ناخودآگاه علوم انساني در بازتوليد آن پرداخت و گفت، علوم انساني بايد خود را از سنت‌هاي متافيزيكي رها كرده و به امكان‌هاي جديد در فهم انسان و جامعه توجه كنند .(Derrida,1976: p.78) در دوران معاصر، فيلسوفاني مانند ريچارد رورتي، علوم انساني را در قالب پراگماتيسم بازتعريف كردند. رورتي معتقد است علوم انساني نبايد به دنبال كشف حقيقتي مطلق باشد، بلكه بايد بر حل مسائل اجتماعي و عملي تمركز كند. هدف علوم انساني، حل مسائل عملي و بهبود شرايط انساني است، نه دستيابي به حقيقتي مطلق. علوم انساني بايد منعطف و بر تجربه مبتني باشد. رورتي نقش فلسفه را در علوم انساني نه به‌عنوان تبيين‌گر، بلكه به‌عنوان يك ابزار انتقادي و سازنده در بازانديشي فرهنگي دانست.(Rorty,1989: p.34) علاوه بر اين‌ها، علوم انساني در عصر ديجيتال با چالش‌هاي جديدي همچون داده‌محوري و جهاني‌شدن نيز مواجه شد.

صرف نظر از انتقادات وارد بر مباني معرفت‌شناختي و انسان‌شناختي علوم انساني، برخي از اين نظريه‌پردازان نيز از جنبه‌هاي متعددي، مورد نقد هستند؛ زيرا تناقض جدي ميان ايده‌پردازي و رفتارهاي صريح آن‌ها وجود دارد. به عنوان مثال، هابرماس، از مبدعان ايده «كنش ارتباطي» معتقد است، علوم انساني نبايد تنها به تحليل داده‌ها بپردازد، بلكه بايد ابزار انتقادي براي دستيابي به عقلانيت ارتباطي باشد. او علوم انساني را به‌مثابه ابزاري براي ايجاد اوضاع بهتر در گفت‌وگوهاي اجتماعي مي‌بيند و به نقد تكنيك‌گرايي در اين علوم مي‌پردازد (See:Habermas,1984)؛ اما در پي حمله «طوفان‌الأقصا» بيانيه‌اي صادر و طي آن، ضمن تروريستي خواندن اقدام حماس در هفت اكتبر، از تولد دوباره يهودستيزي در اروپا اظهار نگراني كرد كه با واكنش متفكران و پژوهشگران مواجه شد.[5] اين مواضع كه در ساحت نظر و عمل متناقض­گونه مي­نمايند، بيش از آن كه نگران كننده باشند، بر دو امر دلالت دارند: يكي ناكارآمدي پارادايم­هاي غيرتوحيدي در مواجهه با مسئله­هاي عيني در زيست انساني كه اين امري اميدواركننده است؛ ديگري فقر مباني اصيل معرفت­شناسانه و انسان­شناسانه و پيوند معيوب نظريه و عمل در مواجه با رويدادهاي سياسي- اجتماعي.

نتيجه اين مباحث، به وجود آمدن سه گرايش محوري در روش علوم انساني غرب، يعني روش تجربي، تفسيري (هرمنوتيكي) و انتقادي و مواجه ساختن علوم انساني با مسائل جديد فرهنگي، سياسي و اجتماعي است. در اين ميان، پارادايم انتقادي مبناي مطالعات آينده‌پژوهي بوده (وروس، 2007: ص77-80) و به نظر مي‌رسد بيش از بقيه به ظهور و توسعه آن به عنوان دانشي ميان­رشته­اي كه در ميانه مقوله‌هاي STEEP [6] شناور است، كمك كند؛ زيرا اولاً، عنصر باورپذيري را به جاي قطعيت به بدنه علوم اشراب مي‌كند؛ ثانيا، با تمركز بر گفت‌وگو، بازنگري و بازانديشي مستمر علوم انساني، امكاناتي تازه براي دريافت­هاي جديد در اين علوم فراهم مي‌سازد.

2. تحليلي بر آينده‌پژوهي علوم انساني

ايجاد تغييرات مطلوب و رسيدن به آينده­اي درخشان در علوم انساني، مستلزم شناخت عناصر مؤثر بر تغييرات در اين قلمرو است. فهم اين كه چه حوزه­هايي در علوم انساني ارزش‌آفريني مي‌كنند؛ چه بسترهايي براي انتقال اطلاعات، دانش و مهارت­ها وجود دارند؛ انگيزه­ها چگونه ايجاد و تقويت مي­شوند؛ چه افراد يا سازمان­ها يا علومي از آينده علوم انساني منتفع مي­شوند، همچنين چگونه و در چه موقعيت­هايي لازم است براي سازگاري با محيط، انعطاف داشت يا جزم­گرايانه برخورد كرد؛ بر پيش­بيني­هاي دقيق­تر درباب آينده علوم انساني اثرگذار هستند. بدين منظور لازم است مباني علوم انساني غربي از منظر رويكردهاي آينده پژوهانه بررسي و نقاط قوت و ضعف آن روشن شود و سپس در مواجهه با آموزه متقن مهدويت قرار گيرد تا ضمن تحليل مواضع نقد، ظرفيت­هاي اين آموزه براي آينده علوم انساني آشكار گردد.

بررسي سير تحولات فلسفي غرب و تطبيق آن با مطالعات صورت گرفته در اين حوزه­ها نشان مي­دهد تمركز آينده پژوهانه علوم انساني در مكتب اثبات­گرايي بر آينده قطعي، در تفسيري بر آينده مطلوب، در پساساختارگرايي بر آينده مرجح، در عملگرايي بر آينده­هاي اقدام پذير و در مكتب انتقادي بر آينده­هاي بديل بر مبناي مكانيزم­هاي مولد قرار دارد (خزايي و همكاران، 1402: ص60). باتوجه به اين جمع­بندي، در تحليل اين مواجه­هاي آينده پژوهانه، به سه منظر پرداخته مي­شود و در مواردي به راهبرد ديني نيز نظري افكنده مي­شود:

2-1. غفلت از مباني فلسفي در پرداختن به آيندۀ علوم انساني

با اين كه علوم انساني از تحولات فلسفي غرب مستقيما تغذيه شده است؛ در آينده‌پژوهي اين علوم به اين مباني توجه چنداني نشده است به گونه­اي كه در عرصه­هاي مختلفي، عمل بر نظر پيشي گرفته است. اسلاتر چهار سنت را در آينده‌پژوهي برمي­شمارد:

1. سنت تجربي كه بيش‌تر در آمريكا توسعه يافت؛

2. سنتي كه روش­هاي آن بيش‌تر پايه و بنيان اجتماعي و فرهنگي داشت و عمدتا در اروپا به وجود آمد و سرانجام به سنت انتقادي تبديل شد؛

3. سنت بين المللي و چندفرهنگي كه بيش‌تر از ساير سنت­ها اشاعه يافته و هنوز هم در حال توسعه است؛

4. كارهاي مربوط به آينده­هاي انتگرال[7] كه با كار كن ويلبر و همكارانش در سراسر جهان ظهور يافته است و به نوعي مي­توان آن را تكامل سنت­هاي پيش گفته دانست (اسلاتر، 2003).

اگر دسته­بندي اسلاتر را مبنا قرار دهيم و سير تحولات علوم انساني بر اثر تحولات فلسفه غرب را پيش رو بگذاريم؛ تطبيق جريان­ها و مكاتب فلسفي بر وضعيت فعلي و آينده علوم انساني امري پراستناد و مستدل خواهد بود. مطابق اين سنت­ها پوزيتيويسم، بيش از بقيه سنت نخست را دامن زد. اشاعه تفكرات پست­مدرني و جرياناتي مانند پساساختارگرايي و فمينيسم در سنت دوم و سوم شناور بودند. حوزه­هايي از علوم انساني كه به مسائل محيط زيستي، وضعيت دموكراسي و مشكلات مربوط به ايجاد دانش­هاي تازه مربوط مي­شوند؛ در سنت چهارم قرار دارند. آنچه اهميت دسته بندي اسلاتر و تطبيق آن را بر جريانات فلسفي را بيش‌تر مي­كند، توجه به غفلت غيرقابل اغماضي است كه نسبت به مباني فلسفي در آينده‌پژوهي صورت گرفته است. با وجود اثرپذيري علوم انساني از فلسفه غرب، در آينده‌پژوهي اين علوم جايي براي طرح مباني فلسفي در نظر نگرفته­اند. وروس[8] از نظريه پردازان آينده‌پژوهي، معتقد است در غياب فهم از بنيان­هاي فلسفي كه بر پايه اداركات علمي مؤثر است، پژوهش نمي­تواند به درستي صورت گيرد؛ زيرا هر رويكردي در توليد معرفت، بر پيش­فرض­هايي استوار است كه از فلسفه به عاريت گرفته شده است (وروس، 2007: ص70). از نظر بل، آينده‌پژوهان گرچه براي آفرينش روش­هاي ويژه آينده‌پژوهي و براي تطبيق فنون روش­شناختي استاندارد با اهداف اين حوزه، زمان و تلاش فراواني صرف كرده­اند؛ از بنيان­هاي فلسفي معرفت آينده‌پژوهي غفلت كرده­اند (بل، 1392: ص427). سطح ناچيز توجهات انسان­شناسانه و معرفت­شناسانه در اين مطالعات و تمركز وافر بر فنون پژوهشي و عملياتي تا حدي است كه برخي ضرورتي براي آن در نظر نگرفته و با تمسك به «اقدامي» بودن دانش­هاي آينده‌پژوهي، فلسفي كردن آن را امري بيهوده مي‌انگارند.

2-2. تحليلي بر آينده علوم انساني ناظر به اهداف آينده پژوهشي

حدس وقايع احتمالي در آينده، ارزيابي آينده حتمي و انتخاب آينده مطلوب از اهداف آينده‌پژوهي است. براي تطبيق اين اهداف با آينده موعود ديني در اين پژوهش، اين ملاحظه مهم درنظر گرفته مي­شود كه آينده پژوهشي در بدنه دين جايگاه خود را يافته است، نه اين كه امري مستقل باشد كه دين به آن عرضه شود و يا با آن تطبيق يابد. در واقع از اين منظر به موضوع نگريسته شود كه اگر دين بخواهد به دانش جديدي به نام «آينده پژوهشي» توجه كند، اين دانش در هندسه معرفت ديني چگونه خود را مي­يابد و مي­نمايد؟ طبق هدف نخست، انواع حدس­ها درباره رويدادهاي علمي، فرهنگي و حتي معنوي طرح مي­شوند و وعده دين درباره آينده نيز در عرض ساير احتمالات قرار مي‌‌گيرد. طبق هدف دوم، آينده حتمي ارزيابي مي­شود و آينده‌هاي محتمل به ميزان ربط آنها به آينده حتمي كه در دين وعده داده شده است؛ مورد ارزيابي قرار مي­گيرند. با توجه به هدف سوم، به ترسيم اين كه آينده حتمي، آينده مطلوب است، پرداخته مي­شود. انتخاب آينده مطلوب از اين لحاظ با ايده ديني هم­سويي خواهد يافت كه شواهد نشان مي­دهد بشر به سمتي در حركت است كه با نيروهاي دروني و پيشران­هاي بيروني به سمت گزينش امر مرجح پيش خواهد رفت؛ زيرا اين آينده وعده الاهي و تبشير خداوند با فطرت انسان و با آرمان همه انسان­هاي حق طلب هماهنگ است.

ظرفيت مهمي كه در آينده ديني وجود دارد و مي­تواند منظر مهمي براي نقد برخي از وجوه آينده‌پژوهي مرسوم تلقي شود؛ اين است كه علاوه بر پيش­بيني وقايع آينده، مسير حركت تاريخ با مؤلفه­هاي اصلي آن ترسيم مي­شود تا راهگشاي پيروان ايده ديني باشد؛ در حالي كه در برخي محافل، تبليغات براي آينده بيش از پيش بيني آن است. انتقاد داگلاس راشكوف در سال ۱۹۹۸ يكي از انتقادات جدي به آينده‌پژوهي است. به اعتقاد او، آينده‌پژوهي به شكلي كه امروزه به وسيله صاحب نظران سايبري انجام مي‌شود، بيش‌تر پروپاگانداست تا پيش‌بيني. او مي­گويد:

پيشگوي مشكوكي را تصور كنيد كه بيماري وحشتناكي را در آينده مشتري­اش مي‌بيند، فقط براي اين كه بتواند يك سري داروي گياهي بفروشد و ويزيت مجددي داشته باشد. آينده‌پژوهان از قدرت خودشان و ترسويي ما استفاده مي‌كنند تا خودشان را سركار نگه دارند. به همين ترتيب، شركت­ها و مجله‌هايي كه آينده را به ما مي‌فروشند، اين كار را براي منافع خودشان انجام مي‌دهند (Rushkoff,2023).

2-3. تحليلي بر آينده علوم انساني ناظر به اصل عدم قطعيت

عدم قطعيت از اصول آغازين مطالعات در باب آينده است. آينده‌پژوهي با شناخت عدم قطعيت­ها و پيشران­هايي كه اين عدم قطعيت­ها را شكل مي­دهد، سناريوهاي آينده را ترسيم مي­كند و به تصميم­گيران مي­آموزد در فضاي عدم قطعيت­ها، سناريوها را تدوين كنند و به­جاي حذف آينده­هاي بديل، آمادگي خود را براي مواجهه با اين سناريوها و شكل دادن به آينده­هاي مطلوب افزايش دهند(سياح مفضلي، 1394: ص22). از آنجا كه آينده‌پژوهي به عنوان مطالعه‌اي هدفمند و نه عمومي، سابقه‌اي كم‌تر از يك قرن دارد، عدم پذيرش امور يقيني در آينده‌پژوهي برآمده از تفكر پسامدرني است كه پس از رد و نقض و گذر از دوره مدرنيسم، به ويژه با آخرين حملات به پوزيتيويسم، با جديت دنبال شد و عدم مرجعيت عقل، علم و دين را مورد تأكيد قرار داد. با اين حال في‌نفسه آغوشي باز نسبت به هر نظريه­اي كه سخني در باب آينده براند، خواهد داشت.

اگر چه اصل عدم قطعيت، ممكن است در ظاهر مانع پذيرش ايده ديني به عنوان آموزه‌ي حاكي از قطعيت شود؛ به دليل سازگاري با ساختار آينده‌پژوهي مرسوم، في‌نفسه مانعي در راه تحقق وعده ديني به حساب نمي­آيد. با اين حال ظاهراً پارادوكسي وجود دارد كه با يك راهبرد، قابل رفع است. پارادوكس موجود، پذيرش ايده­هاي متنوع درباب آينده از يك سو و نفي ايده‌هايي كه بر قطعيت دلالت دارند، از سوي ديگر است. اين پارادوكس از دو منظر مرتفع مي‌شود: نخست اين كه از منظر قرآن نيز آينده براي بشر قطعيت ندارد. )يَمْحُو اللَّهُ مَا يَشَاءُ وَيُثْبِتُ وَعِنْدَهُ أُمُّ الْكِتَابِ(؛ خدا هر چه را بخواهد محو مي‌كند و هر چه را بخواهد ثابت و پابرجا مي‌نمايد و امّ الكتاب نزد اوست.» (رعد:39) منظر دوم نظام­مندي و خردمندانه بودن ايده ديني درباب آينده است. اساساً گزاره­هايي كه درباره آينده هستند، بايد واجد استدلال باشند و آينده‌پژوهان در پي گمانه‌زني‌هاي نظام‌مند و خردورزانه در باب آينده هستند. از اين منظر انتظار مي­رود نسبت به آينده ديني استقبال بيش‌تري وجود داشته باشد.

با توجه به آنچه طرح شد، در جدول زير تناسب سازه­هاي پژوهش با نوع تأثير آن‌ها در علوم انساني از يك سو و لحاظ رويكردهاي آينده‌پژوهانه از سوي ديگر ترسيم و هر كدام با مسئله‌هاي پژوهشي مرتبط، تطبيق داده شده­اند.

سازه پژوهشي

نوع تأثير در علوم انساني

از منظر آينده‌پژوهي

مسئله پژوهشي

تحولات فلسفي غرب

مداخله در جهت­دهي و آينده‌سازي براي علوم انساني

مكتب انتقادي، مبناي فكري آينده‌پژوهي

هم­سويي گزاره­هاي علمي با گزاره­هاي آينده‌پژوهي به لحاظ معرفتي

تبليغات براي آينده نه لزوماً پيش بيني آينده

تحولات فلسفي در غرب، چه نتايجي در حوزه علوم انساني داشته است؟

آموزه مهدويت

مداخله در فهم و پذيرش مبدأ و غايت حيات انساني براي علوم انساني

وقوع حتمي رويداد ظهور امام عصر

مطلوب بودن آينده پيش رو

چرا در آينده‌پژوهيِ اين علوم، پرداختن به آموزه مهدويت ضروري است؟

1. فطرت الاهي انسان

2. عقلانيت وحياني

3. حق طلبي

1.نقطه كانوني تحول علوم انساني

2.استكمال روشي در علوم انساني

3.ايجاد حركت تاريخي

1. شكوفايي فطرت از منظر آينده‌پژوهي تجويزي

2.افزايش ظرفيت­هاي ادراكي به­مثابه مسئوليت اصلي انسان در آينده

3. گرايش عمومي به حق به عنوان امر در حال وقوع، امر لازم الوقوع و راهبرد انجام امور

شاخصه­هاي آموزه مهدويت براي اجرايي شدن آينده‌ مطلوب در علوم انساني چيست؟

جدول 1. ترسيم سازه­ها با مسئله­هاي پژوهشي

3. كاربرد شاخصه‌هاي آموزه مهدويت در آينده‌پژوهي علوم انساني

شناسايي ظرفيت­هاي آموزه مهدويت براي موفقيت علوم انساني، نقطه عطف تطبيق مطالعات آينده‌پژوهانه با موضع آينده‌نگارانه دين است. البته در نظر داشتن ملاحظات مهمي از جمله پرهيز از تطبيق شتابزده، فراهم شدن بستري براي حذف نگاه جزمي به آموزه مهدويت، دغدغه ديني فعالان حوزه علوم انساني و رفع نگاه سكولاري به اين علوم، توسعه تاب آوري موضوع پژوهش براي نگاههاي جديد در عين توجه به نگراني­هايي كه نسبت به آينده اين علوم وجود دارد و مغفول نماندن رويكرد مثبت نسبت به آينده فناوري نيز لازم است. با توجه به اين ملاحظات مي‌توان اميدوار بود در آينده‌پژوهي علوم انساني، آموزه اسلامي مهدويت آينده بهتري براي به‌كارگيري روش اسلامي در علوم انساني پيش‌ رو قرار دهد؛ زيرا معرفت امام عصر (عج) مايه حيات قلوب انسان‌ها و باريابي بشر به عرصه حيات معقول و انساني است. ثمره‌ اين نوع معرفت در علوم انساني، ايجاد بصيرت براي تعالي از عالم ماده و انتقال سعادتمندانه به عالم آخرت است. پرداختن به شاخصه­هاي اصلي آموزه مهدويت و كاربرد آن در اجرايي كردن اهداف علوم انساني در آينده، بسترساز فرآيند تطبيق و راهبري هدفمندي است كه در اين پژوهش بكار گرفته شده است. اين شاخصه­ها قوام‌بخش آموزه مهدويت است و به منزله راهبردهايي براي آينده علوم انساني قلمداد مي­شوند. از اين طريق كاربرد بنيادين آموزه­هاي منبعث از دين مبين اسلام براي هدايت بشر به طور كلي، و انسجام‌بخشي و مطلوبيت‌بخشي به علوم انساني به طور خاص دنبال مي­شود.

3-1. فطرت الاهي انسان و نقطه كانوني تحول علوم انساني

توجه به فطرت الاهيِ انسان در آينده‌پژوهي علوم انساني به عنوان عنصري محوري در مقام نظر و عمل، ضروري است؛ زيرا فطرت آغازگاه و شكوفايي آن، غايت حيات انسان است. گزينش رويكرد فطري در انسان­شناسي به­جاي رويكردي كه بر ضرورت اجتماعي يا غريزي در انسان‌شناسي متمركز است؛ بنياد تحول علوم انساني محسوب مي­شود. از آن جا كه هر علمي درصدد رشد انسان است، مبدأ و غايت علوم، شناسنده و به‌كارگيرنده علوم، همچنين عرصه بهره­وري علوم، ساحت انسانيت است. علوم در كليت خود بايد به بنيادي­ترين وجه انسان بودن كه برخورداري از فطرت مشترك الاهي است، توجه كنند. انسان­شناسي غربي و اشراب آن در علوم انساني و تجربي مسيري را براي آينده علوم ايجاد كرده است كه به جاي خدمت علوم به انسان، انسان را خادم علوم قرار داده است. به همين منوال، از طريق كمّي­شدگي علوم انساني و پرداختن آن به نيازهاي غير معرفتي بشر، علوم انساني را خادم علوم تجربي كرده است. اين امر با انسان­شناسي فطري در تضاد آشكار است. به تعبير علامه مصباح يزدي، در اين جا روش غالب بر فضاي علمي غرب و سرايت آن به علوم انساني ما است كه صرف‌نظر از عناصر درست موجود در آن، روشي نادرست و ناقص است (مصباح يزدي، 1395: ص31).

در آموزه مهدويت كه امتداد نگرش اسلامي در باب انسان در بستر تاريخ محسوب مي­شود، توجه به فطرت، اساس و بنيان است، از اين لحاظ كه علوم را فارغ از دسته­بندي آن به انساني و تجربي، رهيافتي به شناخت انسان براي شناخت خالق در نظر مي­گيرد. در اين آموزه انسان كامل كسي است كه به عالي‌ترين شكل، فطرت الاهي خود را شكوفا كرده و در جهاني كه تا اعلا درجه از صفات انساني تهي شده است، ظهور خواهد يافت. وضعيت جهان در زمان حضور انسان كامل، ترسيم واقعي از مقوله فراموشي فطرت است كه آغاز آن تمايلات نفساني بشر و تداوم دهنده آن علومي بوده­اند كه پيوند انساني را حمل كردند؛ اما از توجهات الاهي به انسان خالي بودند. اين وضعيت به نتايج نامطلوبي براي علوم انساني منجر شده است و امروزه برخي از آثار آن در حوزه‌هاي مختلف اعتقادي، ارزشي و عملي مشهود است (همان، ص 205-206). مهدويت قابل دفاع­ترين گونه آينده مطلوب علوم انساني است. برخي سؤالات مطرح در آينده‌پژوهي نظير: «چه اتفاقي در حال وقوع است؛ چه اتفاقاتي مي­تواند رخ دهد و چه كارهايي لازم است انجام شود؟» در طرح نظام‌مند آموزه مهدويت به روشني پاسخ داده شده است و به لحاظ هماهنگي آن با سنت‌هاي تكويني و مبتني بودن بر فطرت انساني از ضمانت اجرايي محكمي برخوردار است. تفكر مهدوي با احيا، استمرار و توجه به مناسبات آن با همه علوم، همچنين توجه به سنت‌هاي الاهي راه را براي بهره‌گيري از همه‌ ظرفيت‌هاي فكري گذشته و پيش‌بيني آينده هموار مي‌كند. آموزه مهدويت تنها تئوري جامعي است كه با تعريف صحيح از انسان و نيازها و جايگاه او چشم‌انداز آينده را به بهترين شكل ممكن به تصوير كشيده و راهكارهاي ايجاد چنين تحول عظيمي را در فرداي تاريخ بشر پيش‌بيني كرده است (صمدي، 1384: ص157).

حسين نصر در باب كاركردهاي باورمندي به فطرت مي­گويد:

«بشر امروز اگر به فطرت توجه كند، بايد در برابر روند فراگير گسترش غرب‌گرايي و فروپاشي احكام الاهي منتج از اين تفكر، واكنش نشان دهد، نه اين كه با شعار جهاني‌سازي، با شتابي هر چه بيش‌تر به نام آزادي به قعر تاريكي اعماق اسفل روان و حتي به ظلمت نيستي در حال سقوط باشد» (نصر، 1376: ص 11). همچنين معتقد است: «معدود انسان‌هايي حاضر به پذيرش اين حقيقت هستند كه مشكلات انسان معاصر نه به دليل توسعه‌نيافتگي، بلكه بر اثر توسعه‌يافتگي بيش از حد او تا پرده‌دري‌هاي ضد فطري است» (نصر، 1392 الف: ص2).

برخلاف اين رويه موجود در جهان غرب، در آموزه مهدويت با نظر به اين كه موضوع كار، «انسان» است و گستره و قلمرو كار جهاني، فطرت­پروري در رأس استراتژي امام معصوم قرار دارد؛ دستور كار ايشان، اجراي كامل عدالت در پرتو دين؛ و هدف، هدايت، رشد و بلوغ عقلاني انسان و احياي ارزش‌ها و اوصاف متعالي انسان در جامعه است. بر اين اساس، مي­توان ادعا كرد با نظر به امور فطري به عنوان شالوده آموزه مهدويت، تحول علوم انساني از جهات متعددي ميسر باشد:

– مبادي علوم انساني، انسان­شناسي توصيفي و تجويزي باشد؛

– مبنا، اصول و روش­هايي براي علوم انساني پيشنهاد شود كه به نحو توأمان از ويژگي ثبات و پويايي برخوردار باشند؛

– اهداف علوم انساني ناظر به قالب و ساختار وجودي انسان طراحي شود و محتوايي كه در اين قالب وجودي گنجانده مي­شود، در عين خلاقانه بودن، از قدرت سازواري و هماهنگي نيز برخوردار باشد؛

– غايت علوم انساني، خدمت به انسان براي شناخت و اتصال به معبود شود؛ زيرا براساس فطرت الاهي انسان، همه پديده­ها (معلوم­)، شناخت­ها (علم) و انسان­ها (عالِم­)، آيتي از پروردگار هستند كه متصل كننده به او هستند؛

– از منظر معرفت‌شناسي، اعتقاد به فطرت، مشكل نسبيت معرفتي را كه دامنگير رهيافت‌هاي پوزيتيويستي شده است، رفع كند.

هرچند اگر از منظر آينده­پژوهي توصيفي به مداخله انسان­شناسي فطري در علوم انساني نگريسته شود، نوعي رويگرداني و غفلت ملاحظه مي­شود؛ اگر با آينده‌پژوهي تجويزي به اين مقوله پرداخته شود، مي­توان با استناد به روندهاي موجود به معرفي و گزينش گزينه­هايي پرداخت كه با شاكله حقيقي انسان، ساختار عقلاني، اميال و غايت مد نظر او سازواري بيشتري دارد. چنين امري حتي در نظر غير معتقدان به آموزه­هاي اسلامي، به آينده مطلوب، شبيه‌تر و نزديك‌تر است؛ زيرا علاوه بر توصيف آينده­اي درخشان به شكلي مستدل، در امتداد روندهاي موجود قرار دارد. در واقع اگر وضعيت نامطلوب فعلي در سطوح اقتصادي، فرهنگي، سياسي و اجتماعي، به مثابه روند موجود بي­نظمي در عرصه زيست بشري انگاشته شود و در ادامه آن، هر فردي طراح، مبدع، مشتاق و منتظر رهايي از بي نظمي و ايجاد وضعيت مطلوب باشد؛ دقيقاً در ساختار آموزه مهدويت قرار گرفته است. طبق اين آموزه جهان پر از ظلم و نامطلوبي خواهد شد و اقبال عمومي در آحاد بشر براي تحقق عقلاني­ترين و دل­نشين­ترين وجه زندگي دنيايي ايجاد خواهد شد. اين اقبال و جنبش عمومي جز از طريق باور به فطرت مشترك بشر ميسر نيست.

3-2. عقلانيت وحياني و استكمال روشي در علوم انساني

علوم انساني به تبع تغييرات پديده­هاي اجتماعي، دائماً در حال تغييراند. توسعه فناوري­ها هم بر سرعت تغييرات افزوده است. اين وضعيت موجب نوعي آشفتگي مستمر در هويت­يابي انسان از طريق اين علوم شده است و در اتخاذ تصميمات مناسب و دستيابي اين علوم به اهدافشان، اثرگذارده است؛ به گونه­اي كه آينده‌پژوهان تعبير «تغييرات آشوبناك يا خطرزا» را براي آن برگزيده­اند. اتكاي روشي اين علوم به معرفت‌شناسي وحياني كه به كشف و خلق معرفت­ها در سايه انسان­شناسي توحيدي قائل است، آشفتگي علوم را به پويايي مبدل خواهد كرد.

دو عنصر مهم در آينده‌پژوهي علوم انساني واجد توجه است: نخست توجه به روش اين علوم است. در تاريخ تحولات فلسفه علم، برخي متفكران غربي، روش تجربي را براي علوم انساني برگزيده و همانند علوم طبيعي به آن نگريسته‌اند. كوهن از فيلسوفان برجسته علم در كتاب ساختار انقلاب‌هاي علمي، به اين عمل انتقاد مي‌كند و معتقد است «پارادايم‌محوري» را به عنوان پشتوانه‌اي براي علوم تجربي، از علوم انساني وام گرفته است (كوهن، 1393: ص252). منظور از پارادايم‌محوري، توجه به بسترهاي معرفتي، انساني و هستي‌شناسانه است. كوهن با اعلام چنين حقيقتي اذعان كرد سطح علوم انساني از علومِ فقيرِ تجربي بسيار وسيع­تر است و لذا بايد در تحولاتي كه براي آينده آن پيش­بيني مي­شود، جنبه­هاي معرفتي و هستي­شناسانه اين علوم را حفظ كرد و ارتقا داد و در ساير علوم، اشراب كرد. در نبود اين مؤلفه وضعيت علوم انساني نامطلوب خواهد شد. با توجه به فربهي علوم انساني در پارادايم و فقر آن در حوزه روش است كه حسين نصر مي­گويد: «توجه علوم انساني غربي به عقل تجربي، خلأء عميق معنوي و اخلاق‌گرايي آن‌ها را با بحران بي‌معنايي و بي‌هويتي مطلق مواجه ساخته است (نصر، 1392ب: ص322). در عصر ظهور، تحقق كمال علم،كمالات روشي را نيز در برخواهد داشت و پيوند موفقيت­آميز نظريه و عمل رخ خواهد داد.

دوم، اذعان به سكولاري بودن آينده‌پژوهي است (بل، 1392: ص45). آنچه امكان وفاق اين حوزه از مطالعات بشري را با عقلانيت در آموزه مهدويت فراهم مي­كند، گشودگي مطالعات حوزه آينده‌پژوهي نسبت به قرائت­هاي جديد از انواع آينده­ها است. با استفاده از اين ظرفيت، مي‌توان آيندۀ ديني را صورتي از آينده­هاي ممكن و يا محتمل و در سطحي بالاتر به عنوان آينده­اي مطلوب اعلام كرد. مطلوبيت اين آينده قلمرويي فراتر از ساحت باور مسلمانان دارد و بشر را در بر مي­گيرد. مهم­ترين وجه قابل دفاع از آينده ديني و اميدواري به استقبال آينده پژوهان از آن، خردگرايي موجود در انديشه ديني و گمانه‌زني‌هاي نظام‌مند و خردورزانه، در مورد نه تنها «يك آينده»، بلكه «چندين آينده متصوّر» در آينده‌پژوهي است.

مهم‌ترين شاخصه در تفكر مهدوي كه موجب اعتلاي علوم انساني خواهد شد، رويكرد آن به عقلانيت برآمده از وحي است كه با اتقان و شموليت، تكيه­گاهي قابل اعتماد براي علوم انساني ساخته است. البته اين پشتوانه عظيم معرفتي محتاج كشف آن توسط فطرت‌هاي بيدار است. لذا وظيفه اصلي رويكردهاي آينده­پژوهانه به علوم انساني، اين است كه به جاي حركت در مسير متزلزل معرفت­هاي تماما نسبي­گرايانه – كه آزمون خود را در سده­هاي متمادي پس داده‌اند و بشر را به نااميدي رسانده­اند – بر توسعه معرفت­هاي نسبي و متكثر بشر (و روش­هاي بديعِ منتج به معرفت)، ذيل چتر معرفت­هاي مطلق برآمده از وحي، متمركز گردد و آينده­اي اميدوارانه براي بشر توصيف كند. همچنين عقلانيت وحياني مي­تواند به بازنگري در شاخصه‌هاي هويتي و فرهنگي كه معضلات آن علوم انساني را رنج مي­دهد، منجر مي­شود.

در فرهنگ مهدوي معيار حيات جاهلانه يا زيست عاقلانه شناخت يا عدم شناخت خدا و نمايندگان اوست نه پيشرفت در علم و تكنولوژي. عامل حيات‌بخش جوامع بشري كلام الاهي و نشانه حيات عقلي پرهيز از ارتكاب گناه است (جوادي آملي، 1388: ص32-38). عناصر محوري رسالت حضرت مهدي (عج) همان عناصر رسالت تمام انبيا است كه افروختن و پاس داشتن سراج وحي و حراست از سلامت مصباح عقل و ديده‌ بصيرت بشر است. اين رسالت از عهده ديگران خارج است؛ زيرا ديگران يا در نصاب كمال تام نيستند و يا از اساس فاقد آن تكيه‌گاه محكم و اساس ثابت هستند. افروختن چراغ وحي و اصلاح بصيرت و احياي عقل بشر نخستين سرفصل‌هاي حكومت حق مهدوي است (همان، ص248-254). از منظر ديني اگر علوم انساني منتج به «حيات عاقلانه» و رهايي از اشكال متنوع «حيات جاهلانه» نگردد، در ترسيم خطوط توسعه خود، به انحراف بنيادي مبتلا شده است. طبق منطق قرآن، جهالت صرفاً مختص انسان­هاي پيش از ظهور اسلام نيست؛ انسان قرن بيست و يكم نيز مي‌تواند با همه امكانات حيرت برانگيز خود، مرگ جاهلانه داشته باشند. «قرآن كساني را كه حيات مصطلح انساني دارند و فاقد حيات متأله قرآني­اند، مردگاني بيش نمي‌داند»(جوادي آملي، 1392: ص152). نقش نمايندگان خداوند در توسعه عقلانيت بشر و برخورداري از حيات متألهانه، «اثاره دفائن عقول» است كه متخصصان علوم را از يك سو و صاحبان عقل سليم را از سوي ديگر مشتاق اين راهبرد روشي متقن در كشف و خلق علم مي­كند.

توجه به عقلانيت گرچه در تفكرات فلاسفه مدرن نيز ديده مي‌شود؛ اما انفصال عقل از منبع وحياني مانع نگرش صحيح متفكران عقل‌گراي غربي به عقل شده و همين ضعف بنيادين، راه را براي ظهور رويكرد روشيِ صرفاً تجربي به علوم انساني هموار كرده است. به اعتقاد محققان، تاريخ علوم انساني در دوران جديد و معاصر نشان مي‌دهد علوم انساني مجموعه گزاره‌هاي نظام‌مندي است كه با بهره‌گيري از روش‌هاي تجربي و غيرتجربي و مباني فلسفي و مكتبي به تبيين يا تفسير رفتارهاي فردي و اجتماعي انسانِ تحقق‌يافته، پرداخته است. بنابراين، انحصار روش در علوم انساني به روش تجربي ناتمام است و در آينده‌پژوهي علوم انساني بايد روش تركيبي‌ به علوم انساني نسبت داد و از آن چالش مبنايي كه علوم انساني در دنياي معاصر، گرفتار آن است، دور شد (خسروپناه، 1396: ص257-284). اگر اين توجهات به علوم انساني اشراب نگردد، آينده اين علوم به مراتب از وضعيت كنوني بحراني‌تر خواهد شد. محققان ديگري با برشمردن چالش‌هاي آينده، مهم­ترين مسئوليت شهروندان جهان را افزايش ظرفيت‌هاي ادراكي و تقويت توانايي­هاي معرفتي به شيوه­اي بهينه مي­دانند (مارتين،2007). در اين ميان، نقش علوم انساني براي ايفاي چنين رسالتي مهم و اثرگذار است.

3-3. حق‌طلبي در حركت تاريخ

آينده‌پژوهي علاوه بر «توصيف»، به «تجويز» اقداماتي براي تحقق آينده مطلوب دست مي‌زند. تجويز حق­طلبي در مطالعات علوم انساني، به دليل استحكام ذاتي اين مقوله در دعاوي بشري، مطلوبيت اين علوم را افزايش خواهد داد؛ چنان كه بي‌توجهي به مقوله «حق»، موجبات تلاش دروني علوم انساني را به همراه خواهد داشت.

هندسه حركت تاريخ مي­تواند از منظر­هاي مختلف، الگوهاي مختلفي، اعم از دايره­اي، خطي، مارپيچ، موجي يا تركيبي داشته باشد[9]. با در نظر گرفتن مقوله حق­طلبي، حركت تاريخ را مي­توان به صورت «شبكه­اي پيش­رونده» در نظر گرفت كه از جوانب مختلف و از سمت آحاد اجتماع انساني در حال شكوفايي و توسعه است. خاصيت اين نوع حركت، آن است كه از طريق نيروهاي دروني و بيروني به زايايي و تبلور عناصر فطري حيات بشر مي­انجامد و از اين طريق ميان جريان­هاي بشري در گذشته، حال و آينده پيوندي معنادار ايجاد مي­كند. جريان منجي جهاني، ظهور انسان كاملِ معصوم، بر سامان‌يابي نسل حاضر و حركت هدفمند تاريخ مؤثر است؛ زيرا آگاهي از گذشته حاكم عهده‌دار طرح و برنامه‌ مناسب بوده و اطلاع از آينده محتوم، فرمان مهندسي لازم را صادر مي‌كند (جوادي آملي، 1388: ص 15- 16). علوم انساني محبوس در زمان حال و مسكوت نسبت به گذشته و آينده، نه مصون از خطاهاي علوم انساني پيشين است و نه مي­تواند آينده‌اي درخشان تحويل جامعه بشري دهد.

در عصر جهاني‌سازي، جهاني‌سازي علوم انساني، به دليل ويژگي خاص اين علوم اهميتي دو چندان مي‌يابد و بايد در مباني علوم انساني تفكري را مبنا قرار داد كه عنصر محوري حق در همه‌ اركان آن ديده شده و باطل در هيچ ضلعي از اضلاع آن راه نداشته باشد. علوم انساني با مبناي مهدويت و قرار گرفتن ذيل امر واحد «حق»، علاوه بر ايجاد وحدت در اين علوم، زمينه را براي جهاني شدن آن بر حسب يك سبك زندگي متعالي و خدامحور با مؤلفه‌هايي چون يكتاپرستي، دفاع از حق و ايستادگي در برابر ظلم، قيام عليه ستمگران، توجه به پيشرفت و تعالي مادي و معنوي همه‌ انسان‌ها، دميدن روح اميد و خود باوري، حركت رو به جلو و در نهايت الگويي براي حيات طيبه در دنيا و آخرت، فراهم مي­سازد. اين طرح، به طور كلي از پروژه جهاني‌سازي غرب متمايز است؛ زيرا جهاني‌سازي بر مبناي مهدويت به فروپاشي باطل و طي كردن حق در مسير خود منجر خواهد شد. نظام هستي حق محور است و در آن كمالي است كه هر موجودي به سمت آن كمال در حركت است.

خداوند متعال هندسه خلقت عالم و آدم را بر حق قرار داد و خود او ضمانت اجرايي آن را بر عهده گرفت و در متن پيام نهايي خود جهان را با منجي عدل‌مدار خويش زنده مي‌كند و آن را به وجود مبارك انسان كامل معصوم برنامه‌ريزي مي‌كند (همان، ص 17).

جوزف وروس براي فرايند آينده نگري چارچوبي طراحي كرده است كه مي‌تواند مبناي تبيين و تحليل مقوله حق طلبي در حركت تاريخ و نقش آن در آينده علوم انساني باشد.

شكل2. چارچوب فرآيند آينده نگاري جوزف وروس (وروس،2003: ص12)

نگاهي به وضعيت علوم انساني در جامعه جهاني حاكي از فراگيري اوصافي در اين علوم است كه هر يك به نحوي باعث التهاب و دگرگوني در اين علوم شده است. مهم­ترين عامل نگراني، نابرابري­هاي اجتماعي است. علاوه بر آن، به تناسب تخصصي شدن كليه علوم و كشف ظرافت‌هاي مختلف در انسان‌شناسي؛ موضوع علوم انساني به امري كه پيچيدگي‌هاي متنوعي را تجربه مي‌كند، در حال گذر است. برخي منابع به علل اين پيچيدگي‌ها به تفصيل پرداخته‌اند(برگر، 1966: ص94)؛ اما حال كه علوم انساني متعارف بدون تمركز بر حيثيت روحاني انسان، تا اين حد عميق و وسيع گرديده‌اند؛ اگر انسان روحاني، انسان فلسفي، انسان عرفاني و تعابيري از اين دست را داخل در خانواده علوم انساني در نظر بگيريم و از منظر آن‌ها به انسان نظر كنيم؛ طبعا با عرصه وسيع‌تري از پيچيدگي مواجه خواهيم شد. تفسير اين كه ظاهراً چه چيزي در علوم انساني در حال رخ دادن است، ادراكي عميق از وضعيت آيندۀ اين علوم يا علوم انساني كه در آينده ايجاد خواهند شد، به دست مي­دهد. در اين ميان حساسيت علوم انساني نسبت به مقوله حق­طلبي، امري است كه از اهميت آن نمي‌توان غفلت كرد.

اما آنچه واقعا در حال وقوع است، تنوعي از اطلاعاتي است كه خود را به علوم انساني منتسب مي­دانند و در حال ايجاد و توسعه­اند. اين اطلاعات -فارغ از حقيقي يا انحرافي بودن آن‌ها از منظر ديني و عقلي-، به ساختارمندي و چارچوبي كه نام حوزه مستقل علمي بر آن نهاده شود، ملتزم نيستند. با اين حال با طرفداران قابل توجهي در حال فراگيري­اند. معنويت­هاي نوظهور نمونه‌اي از اين حوزه‌ها هستند كه موضع آنها نسبت به بنيادي­ترين مطالبه بشري كه حق طلبي است، گاهي خنثا و گاهي فعالانه است.

پيش بيني مي­شود در آينده، حق‌طلبي مطالبه­اي عام­تر، فعالانه­تر و راهگشاتر باشد. شاهد اين سخن تلاش‌ چهره­هاي شاخص مطالعات پسااستعماري از قبيل فرانتس فانون، سعيد ادوارد، هومي بابا و ليلا گاندي از يك سو و جريان­هاي انتقادي معاصر، مانند پسامدرنيسم، پساساختارگرايي، فمينيسم از سوي ديگر است. علاوه بر اين موارد، دعاوي يكي از متأخرتران جريانات تكنولوژيكي معاصر به نام پساانسان‌گرايي[10] كه با جديت دغدغه مخالفت با استعمار را طرح و پيگيري مي‌كنند، قابل توجه است. اقدامات علمي، فناورانه در جهت تحقق جهان پسااستعماري با اين كه از جنس گفتمان است؛ تابع رويه­هاي سياسي نيست، بلكه تركيبي از نياز، اميال، تخيل، تجربه و هر چيزي است كه به استقبال از توليدات جديد بشري منجر مي‌شود. آن‌ها معتقدند در فرآيند تربيت انسان­ها لازم است آمادگي­هاي لازم براي پذيرش اين نوع آزادي فراهم شود و افراد به صورت خود جوش در پي خلق معناها و رويدادهاي تازه براساس اميال خود باشند. در اين صورت، اشكال پنهان استعمار كه در رويه برخي نظريه‌پردازان اجتماعي وجود دارد نيز رخت برخواهد بست. آن‌ها با توصيفاتي كه هاكسلي در كتاب دنياي قشنگ نو آورده است و طبق آن، با پيشرفت­هاي علمي و تكنولوژيكي، جامعه­اي ساخته مي­شود كه در آن مشكلات زندگي انسان‌ها حل مي‌شود و همه امور، حتي توليد مثل، به روش كاملاً مكانيكي صورت مي‌گيرد؛ كاملا مخالفند و معترضانه اعلام مي­دارند ما مجبور نيستيم آن وضعيت را بپذيريم و تحت لواي دروغين آزادي، دوباره اسير جهاني سلسله­مراتبي و رقابتي شويم(فوكوياما،1390: ص320).

از منظر اين رويكردها، كليه علوم و به ويژه علوم انساني بايد سو‌گيري كلان خود را به سمت گذر از استعمار، مطالبه صريح حق و ايجاد شرايط متعالي‌تري براي بشر تغيير دهند. در واقع رسيدن به عصر پسااستعمار[11] هدف، اميد و مطالبه عمومي انسان معاصر بوده است و تحقق اين هدف، بيش از همه بر عهده علوم انساني است. پسااستعمار به­معناي گذر از شرايط ناعادلانه اجتماعي، سياسي و اقتصادي، نفي الگوي جهان شمول غربي، معكوس و منكوس كردن ساختار دانش مبتني بر خرد غربي و به رسميت شناختن تفاوت­ها است. از نظر اسپيواك پسااستعماري بودن مستلزم پذيرش نوعي موضع فلسفي واسازانه نسبت به متافيزيك يكسان پندار و عقل مدار است كه اساس دانش غربي را تشكيل مي­دهد(اسپيواك،1990: ص50). اين ايده عمدتاً از نظريه­هاي انتقادي الهام گرفته است. ليلا گاندي[12] در بيانيه­اي مي‌گويد، پسااستعمارگرايي در صدد متنوع كردن حوزه خطاب خود و آسان كردن گفت‌وگوي دموكراتيك ميان وارثان متخاصم دوران پس از استعمار است (گاندي، 1388: ص6). او با اين بيانيه، فعالان حوزه‌هاي دانشي را به انجام رسالت خود در بازنگري غايت علوم و كليه جنبش­هاي بشري به منزله رهيافت­هايي نظري بر رسيدن به مطالبات فطري بشري مانند حق­طلبي متوجه مي‌سازد.

فراتر از روندهاي ذكر شده و در طول آن‌ها، حق طلبي و استعمارستيزي، به­عنوان صريح‌ترين موضع اجتماعي دين اسلام نيز است كه در آموزه مهدويت تحقق اتم و اكمل خود را خواهد يافت و پيش روي علوم انساني در پاسخ به پرسش‌هايي از اين دست كه چه كارهايي ممكن است انجام شود؛ ما چه كاري انجام خواهيم داد و چگونه بايد آن را انجام دهيم؛ قرار مي‌گيرد. همچنين از آن جا كه آينده‌پژوهي منعكس كننده چگونگي تولد واقعيت فردا از دل تغييرات امروز است (بل، 2003: ص61)؛ مي‌توان ادعا كرد علوم انساني مبتني بر آموزه مهدويت، پيشتاز نقد، اصلاح، ابطال، طراحي و اعتلاي ساختارهاي قدرت خواهد بود و مسيري پرسرعت و قدرت براي ايجاد شناخت وگرايش نسبت به حق‌طلبي و جاري كردن آن در زندگي ايجاد خواهد كرد.

نتيجه­گيري

آينده‌پژوهي به عنوان علم درجه دوم به بررسي وجوه نظري، انگيزشي و مهارتي علوم مي‌پردازد و برخلاف فلسفه علم كه بر ابعاد نظري علم متمركز است، امكان واكاوي عميق­تري را در مواجهه با آموزه مهدويت –كه «صبغه الاهي» و ابعاد «تاريخي -تربيتي» دارد- پيش روي محقق قرار مي­دهد. تمركز بر وجوه انگيزشي و مهارتي در كنار وجوه نظري بستر مناسبي براي همخواني، ارزيابي، اصلاح، تكميل و نقد آينده‌پژوهي از منظر آموزه مهدويت فراهم مي­كند. نوشتار حاضر، با هدف بررسي تحولات علوم انساني در غرب، معايب و محاسن حاصل از آن با تكيه بر ظرفيت‌هاي آموزه مهدويت در آينده‌پژوهي علوم انساني ساماندهي شده است. يافته‌هاي اين پژوهش نشان مي­دهد علوم انساني منتج از فلسفه‌هاي غرب كه در فهم عادي بشر ريشه دارند؛ صرفنظر از عدم قابليت كارآيي آن‌ها در تمام ساحت­هاي حيات انسان، به بروز انحرافاتي در شناسايي انسان، نيازهاي او و راهكارهاي پاسخ به آن نيازها منجر شده­اند. در آينده‌پژوهي علوم انساني، آموزه مهدويت به لحاظ هماهنگي آن با سنت‌هاي تكويني و مبتني بودن بر فطرت انساني مي‌تواند آينده بهتري براي علوم انساني پيش رو قرار دهد. در حقيقت چهره اصيل علوم انساني مهدويت گرايي است؛ زيرا نجات بشر را نه در لفافه واژگاني همچون دموكراسي، بلكه در عينيتي همه جانبه محقق خواهد كرد. معرفت امام عصر (عج) مايه حيات قلوب انسان‌ها و باريابي بشر به عرصه حيات معقول و انساني است. به همين دليل، اميد است علوم انساني مبتني بر آموزه مهدويت، با تكيه بر فطرت – به مثابه نقطه كانوني تحول علوم انساني-، عقلانيت متكي به وحي، به­منزله استكمال روشي علوم انساني و حق‌طلبي به­عنوان شاخصه­اي بارز در حركت تاريخ، تحولي عظيم در حيات بشر ايجاد كند. آموزه مهدويت صرفاً ابزاري فلسفي يا اجتماعي براي تحقق آرمان­هاي فطري بشري نيست، بلكه به دليل توحيدمحوري و فهم بي بديلي كه از تناسب وحدت و كثرت عالم ارائه مي­كند، هم به نقش پديده­ها و انسان­ها در ايجاد آينده­اي مطلوب و خودساخته مي­پردازد و هم جهت‌دهي عظيم تاريخ را عهده­دار مي­شود. برجستگي اين آموزه براي علوم انساني در اين است كه چشم­انداز آن‌ها را اميدبخش، تحولي، متمركز بر اصلاح فردي- اجتماعي-تاريخي و بر اصول اخلاقي مبتني مي‌كند كه در رأس آن عدالت و احسان قرار گرفته است.

منابع

-قرآن كريم.

1. بل، وندل (1392). مباني آينده‌پژوهي، مترجم: مصطفي تقوي، تهران، مؤسسه آموزشي و تحقيقاتي صنايع دفاعي.

2. جوادي آملي، عبدالله (1388). امام مهدي موجود موعود، قم، اسراء.

3. ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ (1392). تفسير انسان به انسان، قم، اسراء.

4. خزايي، سعيد و همكاران (1394). مباني آينده‌پژوهي و روش‌هاي آن، تهران، مركز تحقيقات سياست علمي كشور.

5. خزايي، سعيد، عليرضا نصر اصفهاني، اميرحسين رهبر (1402). تأملي معرفت­شناخي بر آينده‌پژوهي، آينده‌پژوهي انقلاب اسلامي، دوره چهارم، شماره 2.

6. خسروپناه، عبدالحسين (1396). علوم انساني: چيستي، ساحت‌ها و فرايندهاي تحول در آن، فصلنامه تحقيقات بنيادين علوم انساني، دوره دوم، شماره 1، ص 257-284.

7. ديويد، هنري (1390). مفاهيم و روش­هاي آينده‌پژوهي، مترجم: مسعود منزوي، تهران، مركز علوم و فناوري­هاي دفاعي.

8. فوكوياما، فرانسيس (1390). آينده فراانساني ما، مترجم: ترانه قطب، تهران، طرح نو.

9. كورنيش، ادوارد (1388). آينده‌پژوهي پيشرفته: نگاهي ژرف به اصول، مباني و روش‌هاي آينده‌پژوهي، مترجم: سياوش ملكي‌فر و فرخنده ملكي‌فر، تهران، انديشكده صنعت و فن‌آوري (آصف).

10. گاندي، ليلا (1388). پسااستعمارگرايي، مترجمان: مريم عالم‌ زاده، همايون كاكاسلطاني، تهران، پژوهشكده مطالعات فرهنگي و اجتماعي، دانشگاه امام صادقG.

11. كوهن، (1393). ساختار انقلاب‌هاي علمي، مترجم: سعيد زيباكلام، تهران، سمت.

12. مصباح يزدي، محمدتقي (1395). رابطه علم و دين، قم، موسسه آموزشي و پژوهشي امام خميني7.

13. نصر، سيد حسين (1376). «چرا مولانا چرا اكنون؟»،گلستان فصلنامه شوراي گسترش زبان و ادبيات فارسي، سال اول، شماره دوم، ص 9-11.

14. ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ (1392الف). انسان و طبيعت: بحران معنوي انسان متجدد، مترجم: عبدالرحيم گواهي، چاپ پنجم، تهران: دفتر نشر فرهنگ اسلامي.

15. ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ (1392 ب). انسان سنتي و مدرن در انديشه دكتر سيد حسين نصر، مقدمه و ويرايش ويليام چتيك، مترجم: مهدي نجفي افرا، تهران: جامي.

16. Berger, P. (1966). The Social Constuction of Reality, Garden City: Doubleday.

17. Comte, A.(1854). The Positive Philosophy of Auguste Comte. Translated by Harriet Martineau. Cambridge University Press.

18. Derrida, J.(1976). Of Grammatology. Baltimore: Johns Hopkins University Press.

19. Dilthey, W.(1988). Introduction to the Human Sciences. Princeton University Press.

20. Encyclopaedia Britannica. Humanities,Updated 2024.

21. Foucault, M.(1972). The Archaeology of Knowledge. London:Routledge.

22. Gadamer, H.-G.(1975). Truth and Method. Translated by Joel Weinsheimer & Donald Marshall. Continuum.

23. Habermas, J.(1984). The Theory of Communicative Action. Boston: Beacon Press.

24. Heidegger, M.(1962). Being and Time. Translated by John Macquarrie & Edward Robinson. Harper & Row.

25. Levi-Strauss, C.(1963). Structural Anthropology,New York:Basic Books.

26. Rushkoff., Douglas (2023). “Why Futurists Suck”. Rushkoff Archive. Retrieved.

27. Rorty, R.(1989). Contingency, Irony, and Solidarity. Cambridge: Cambridge University Press.

28. Slaughter, R. (2003). Futures Beyond Dystopia, Creating Social Foresight London: Routledge, 1 th edition.

29. Spivak, Gayatri, (1990)The Postcolonial Critic: Interviews, Strategies, Dialogues, (ed)Sarah Harasym,New York: Routledge.

30. Voros, J. (2003), A generic foresight process framework, Foresight, Vol. 5. No 3.

31. ———–. (2007). On the Philosophical foundations of futures research. In P. van der Duin (Ed). Knowing tomorrow: How Science Deals with the future?

32. Zalta, Edward N.(2024), Stanford Encyclopedia of Philosophy: Philosophy, Updated 2024.

1. Bel

Erklären 1.

2. Verstehen

Deconstruction 1.

[5]. مصطفي زالي، عضو هيأت علمي گروه فلسفه دانشگاه تهران در واكنش به بيانيه هابرماس در صفحه شخصي خود در توئيتر نوشته است: «هابرماس پس از عمري طرح ايده گفت‌وگو و عقلانيت ارتباطي و نقد «سلطه» مدرن، در پايان عمر فلسفي خويش در جانب شر مطلق و دفاعي غيراخلاقي از يكي از آشكارترين «سلطه ظالمانه» مدرن ايستاد. موضعي كه به عنوان يك لكه ننگ در كارنامه اين فيلسوف سالخورده ماندگار خواهد شد» (به نقل از خبرگزاري مهر، 28/8/1402). همچنين محمدعلي عبداللهي، عضو هيأت علمي گروه فلسفه دانشگاه تهران در يادداشتي با عنوان «سقوط فيلسوف در دام مغالطه يك بام ودوهوا»،مي‌گويد: «هابرماس با انتشار بيانيه اصول همبستگي و دفاع يكجانبه از اسراييل نه تنها مباني خود را زير پا نهاده كه تلاش كرده جنايت عليه بشريت را توجيه كند. او در اين رفتار اجتماعي طرح فلسفي خود كه بنا نهادن جامعه انساني بر پايه عقلانيت ارتباطي است، نه عقلانيت ابزاري را زير سوال برده است. رهايي انسان از دام نوعي سابجكتيويته كه انسان دوره جديد را در كام خود فروبرده، هدف اصلي طرح فلسفي هابرماس است كه با انتشار اين بيانيه نقض شده است»(https://B2n.ir/n95673).

[6]. STEEP مخفف عبارت Social, Technological, Economic, Environmental and Political است (اجتماعي، فناوري، اقتصادي، زيست محيطي و سياسي).

[7] . «آينده‌هاي انتگرال» به آينده‌پژوه ياد مي‌دهد كه رسيدن به دانش تنها از يك راه ممكن نيست و او مي‌تواند از راه الگوها و روش‌هاي مختلفي به دانش دست پيدا كند. آينده‌هاي انتگرال از تمام رويكردهاي منطقي دستيابي به دانش آينده استقبال مي‌كند و در همه‌ فعاليت‌ها و تجربه‌هاي انساني به تحليل آينده‌محور مي‌رسد.

Voros 1.

https://www3.dbu.edu/mitchell/yeatshis.htm.1

Posthumanism.1

Postcolonialism.1

Leela Gandhi.